پرنده ها به تماشای بادها رفتند... شکوفه ها به تماشای آبهای سفید...
دیشب که داشتم یه نگاه به نوشته های وبلاگم می انداختم، متوجه شدم که تعداد پستایی که منتشر نشدن خیلی بیشتر از پستایین که منتشر شدن. اتفاق جالبی نیست. مطمئنم کرد که دیگه وقت رفتنه... البته مدتهاست که جای دیگه ای واسه نوشتن پیدا کردم ولی باید تکلیفمو با این خونه هم یه سره کنم، دست کم به احترام کسانی که هر از چند گاهی گذرشون به اینجا می یفته!!! اینجارو کامل تعطیل نمی کنم. فقط می خوام سمت و سوش مشخص باشه ... اونوقت دست کم دیگه پستی که روش رمز باشه تو وبلاگم پیدا نمی شه. :)... نمی دونم... شایدم دارم به کوچ از اینجا فکر می کنم و این فقط یه بهونه است.
آدمای خوبی رو از طریق این وبلاگ شناختم. دوستیهای خوبی داره شکل می گیره که دوست دارم ادامه پیدا کنه ولی فکر می کنم واسه آدم درگیری مثل من بهتره که با دوستای مجازیش به همون رابطه مجازیش رضایت بده... این به معنی این نیست که از دیدن دوستای وبلاگیم ناراحتم یا اونا رو اونجوری که فکر می کردم پیدا نکردم... نه... فقط می خوام بگم روابط آدما وقتی از دنیای مجازی وارد دنیای واقعی می شه متفاوت می شه. انگار باید همیشه یه مرزی بین دنیای واقعی و مجازی باشه. دوستی در دنیای مجازی یه بعد تازه ای از شناخت آدمارو تکمیل می کنه که تو دنیای واقعی کمتر بهش توجه می شه... حرفایی که من اینجا می نویسم موضوعاتی هستن که تو دنیای واقعی نمی تونم به این راحتی راجع بهشون حرف بزنم. همین ممکنه یه حس تناقض واسه خودم و آونایی که از طریق وبلاگم باهام آشنا شدن به وجود بیاره که حس خوبی نیست. ساده تر بگم، دوست دارم هم دوستای وبلاگیم که حالا دارن از دنیایی مجازی وارد دنیای واقعیم می شن رو داشته باشم و هم جای امن نوشتنم رو. :) اصلا اگه بخوام لخت و بی پرده بگم،فکر می کنم که به خاطر ترسم از قضاوت شدنه که دارم به رفتن فکر می کنم... آدما معمولا دوست ندارن به راحتی قضاوت بشن. چی دارم می گم؟ خودمم نمی دونم!
بی خیال چرت و پرتای من شین...این اون شاهکاریه که حتما حدس زدین که من اسم وبلاگم رو ازش وام گرفتم... شنیدن چند باره اش هم چیزی از ارزشش کم نمی کنه. فقط امیدوارم فیلتر نباشه.
گریه به جای سیگار!!!
رویایی با عمق یک کابوس!
بچه تر که بودم، یه وقتایی خوابای خیلی خوبی می دیدم که باهاشون غرق لذت می شدم. صبح که از خواب بلند می شدم خیلی هیجانزده بودم تا خوابمو واسه یکی تعریف کنم و مثل همیشه اولین و بهترین گوشی که پیدا می کردم مادرم بود. اینجور موقعها بهم می گفت من اگه جای تو بودم خوابای به این قشنگی رو واسه هیچکی تعریف نمی کردم... هر باری که اونو واسه کسی تعریف کنی از شیرینیش کم می شه. اما اگه واسه خودت نگهش داری، همیشه تازه می مونه... همیشه وقتی بهش فکر کنی همون اندازه خوشحالت می کنه.
عکس این جرفارو وقتایی که کابوس می دیدم می شنیدم. کنارم می نشست و می گفت تعریف کن چی دیدی. اینطوری زودتر از ذهنت می ره بیرون و راحت تر خوابت می بره.
تعداد کابوسام خیلی خیلی کمتر از رویاهام بودن. هر چقدر رویاهام ذهنم رو آروم و خوابمو شیرینترمی کردن ، کابوسا روحم رو آشفته می کردن و خوابم رو به هم ریخته. وقتی با دیدنشون به اندازه کافی زجر می کشیدم یا با صدای گریه و فریادای خودم از خواب می پریدم و یا با صدای مادرم که سعی می کرد از خواب بیدارم کنه. کابوسام با اینکه کمتر از رویاهام بودن ولی بیشتر روحمو در گیر می کردن.
چند وقت پیش یه خواب دیدم که تمام ذهنمو در گیر کرده... عجیب خوابی بود... به شیرینی یه رویا و به تاثیر گذاری یه کابوس!... نمی تونم تشخیص بدم کابوس بوده یا رویا... یه لحظه فکر می کنم شیرینتر از تمام رویاهایی که تا حالا دیدم و یه لحظه هم تلختر از تمام کابوسهام، اوقاتم رو تلخ می کنه... همینه که نمی دونم باید تعریفش کنم یا واسه خودم نگهش دارم! اگه تعریفش کنم و دیگه شیرین نباشه چی؟!... اگه تعریفش نکنم و تلخیش همیشگی شه چی؟!... این روزا خاطرات بچگیم بدجوری تازه شدن... کاش الان اونقدر بچه بودم که می فهمیدم رویا دیدم یا کابوس! اونوقت شاید همه چیز حل می شد!
پ.ن: اینو خیلی دوست دارم. می دونم فیلتره تو ایران ولی نمی دونستم از کدوم سایت باید لینک بذارم که فیلتر نباشه. Sand In My Shoes از کارای Dido... حالشو داشتین دنبالش بگردین.
چراگاه ذهن من!!
از اولین باری که دکتر اورتودنسم رو دیدم چیزی نزدیک 7 سال می گذره. اولین برداشتم ازش یه آدم خودشیفته با پیشینه مذهبی بود که از حرف زدن با آدما لذت می برد.. با زنا بیشتر از مردا... راحت تر بگم خیلی خیلی محترمانه لاس می زد! منم که خوش حوصله!!! این رفتارش اونقدر به چشمم آزاردهنده اومد که مردد شدم کارم رو پیشش شروع کنم یا نه... به جز این دلیل احساسی من، همه دلایل منطقی واسه انتخابش وجود داشت. دکتر بسیار چیره دستی بود... دست کم 3 تا دکتر دیگه بهم گفته بودن که باید برم پیش اون و از همه مهمتر اینکه ساعتایی که کار می کرد با وقتای آزاد من هماهنگ بود ... خلاصه در کمال تردید بعد از کلی شور و مشورت کارم رو پیشش شروع کردم.
اوایل ماهی یه بار و بعدها هر دوهفته یه بار می دیدمش. نظرم نسبت بهش اصلا تغییر نکرده بود... واسه اینکه خیلی از حرفاش اذیت نشم، فرض رو بر این گذاشتم که تنهاست و نیاز به شنیده شدن داره... خوبیش این بود که تو این برخورداش یه حریمی داشت که باعث می شد خیلی به آدم بر نخوره.... مثلا چندین بار بین حرفاش به من گفت اگه شما تو اروپا دنیا اومده بودی می تونستی یه مدل خیلی پولدار بشی. :))... صورت خیلی شیکی دارین( دقیقا از واژه شیک استفاده می کرد)... اینو با یه لحن خیلی مودبانه می گفت. انوقدر مودبانه که واسه آدم بد اخلاقی مثل من هم جایی واسه حرف زدن نمی ذاشت. فقط بهش لبخند می زدم. نه اینکه حرفی نداشتم واسه گفتن... نه... فقط نمی خواستم خیلی باهاش هم کلام شم.
چهار سال و نیم کار اورتودنسی من بالاخره تموم شد و من بعد از اومدن به اینجا دیگه ندیدمش. دوهفته ای که ایران بودم به خاطر یه مشکلی تو دندونام دوباره رفتم پیشش... خیلی هیجانزده بود ولی خودشو کنترل کرد... اینو تو چشماش می دیدم... موقع تصفیه حساب با منشی صدام کرد تو اتاقش و گفت: فقط می خواستم بگم که خیلی شیکتر شدین!!! من بازم لبخند زدم.
فردای اونروز وقتی موبایلم زنگ خورد در کمال تعجب صدای آشنایی شنیدم که پرسید: سرکار خانوم مهندس ز...ی؟! جواب دادم که: ز...ی هستم، بله بفرمایید. دکترم خودشو معرفی کرد و گفت که شماره ام رو شخصا از تو پرونده پزشکی ام برداشته! خیلی جا خوردم و پرسیدم مشکلی پیش اومده دکتر؟ و در جواب یه مشت آسمون و ریسمون بافته شده تحویلم داد. تنها چیزی که دستگیرم شد این بود که می خواست ببینه با پلاک جدیدی که واسه دندونام داده، راحتم یا نه!!! چیزی که اصلا مهم و جدی نبود. سابقه نداشت که به مریضاش زنگ بزنه. سرش شلوغتر از این حرفا بود. اینو خودش همون روز اول هم گفته بود. سعی کردم بهش اطمینان بدم که کارش مثل همیشه درسته و بابت پیگیریش تشکر کردم. مونده بودم دیگه چی باید بگم. یه لحظه سکوت کرد و بعد گفت... به هر حال زنگ زدم عرض ارادت کنم...بگم که شما یکی از مریضای من بودین که هیچوقت فراموشم نمی شین... یه چیز خاصی دارین!... خلاصه اینکه زنگ زدم بگم که چقدر دوستتون دارم!!! چشام گرد شد و گوشام کر و زبونم لال!! اون وسط شنیدم که می پرسه شما کی بر می گردین پیش آقای مهندس(منظور همسر بنده)؟ امشب تهران تشریف دارین و از اینجور سوالا! به زحمت جوابی دادم و گفتم که شهرستانم و فردا صبح می رم و بابت لطفی که نسبت بهم داشت ازش تشکر کردم. تمام تلاشمو کردم تا بتونم این مکالمه احمقانه رو تموم کنم و به بهونه اینکه پشت فرمون ماشینم،موفق شدم.
احساس مزخرفی داشتم اون موقع... تازه ذهنم رو از یه عالمه چرا که واسه یه موضوع دیگه پیش اومده بود، خالی کرده بودم. با کلی چرای تازه، ذهنم دوباره به یه چراگاه تبدیل شد! چرا این آدم به من زنگ زد؟ چرا اگه می خواست عرض ارادت کنه از اون کلمات استفاده کرد؟ چرا فکر کرده بود من یه چیز خاصی دارم؟ چرا اگه اون چیز خاص روح من بود ازم پرسید که امشب کجام؟ چرا من فکر کردم که اون آدم به خوابیدن با من فکر می کنه؟ چرا اون آدم به خودش اجازه داد که پابرهنه وارد حریم شخصی من بشه؟ چرا من نتونستم بهش بگم که خر خودتی؟ چرا اون آدم فکر کرده بود که من فاحشه ام؟ چرا؟ چرا و هزار تا چرای دیگه!!
الان بهترم... جواب بعضی از چراهام رو پیدا کردم... دست کم فکر می کنم که پیدا کردم.... چند تام بز فرستادم که تو چراگاهم بچرن... شاید ذهنم خالی شد.
........
الان نزدیکه 18 سال از اون شب گذشته... دردم جسمم همون شب خاک شد ولی هنوزم گاهی که دستمو می ذارم سمت چپ صورتم، یاد اون سیلی می یفتم و دردش به همون تازگیه که اون شب داشت، می شینه تو روحم.