به تماشای آبهای سپید

...

بچه تر که بودم نمی تونستم بفهمم که اون چطور می تونه هر روز ساعتها با چند تا گلدون سرگرم باشه و از هر لحظه اش لذت هم ببره! چند سال که گذشت دیدم کم کم منم دارم از تماشای دل مشغولیِ هر روز اون با گلدوناش کیفور می شم! خیلی طول نکشید که منم گلدون دار شدم و گلام شدن یه بخشی از زندگیم. 

سعی می کنم همیشه مراقبشون باشم، حتی اگه خودم سرحال نباشم...تازگیا فهمیدم که یه جورایی به هم وابسته شدیم... هر چی باشه یه عمر پای هم نشستیم... گیرم که یه کم پیر شدن و خسته ولی هنوزم همراهترینن! اصلا تو روزایی که بیشتریا گاهی هستن و گاهی نیستن، همین که همیشه هستن خیلی خوبه!

گلای اون ولی این روزا دلتنگن... پروانه می گفت خیلی بی تابن... یه جورایی تنهان... دوست دارن زودتر حالش خوب شه و برگرده خونه... دوست دارن بازم داشته باشنش تا آبشون بده، باهاشون حرف بزنه و اگه لازم شد هرسشون کنه. گلاش بی تابن... آره... حالا که ازش دورم خوب می فهمم که چه لذتی داره هر روز ساعتها کنار اون بودن!

   + مریم ; ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ آبان ۱۳٩٢
comment نظرات ()

...

بلند بلند باهات حرف می زنم ولی در جواب فقط صدای خر خر نفسهات رو می شنوم... نمی تونی حرف بزنی ولی هنوز هستی! همین واسه اشک نریختن کافیه!

پروانه می گه داری می خندی!

نمی دونم کی داره بیشتر دروغ می گه. تو که خیلی خیلی درد داری ولی آروم می خندی که من ناراحت نباشم یا من که خیلی خیلی ناراحتم ولی بلند می خندم که تو کمتر درد بکشی!

گلات دلتنگتن... زود خوب شو!

   + مریم ; ٥:٢٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ آبان ۱۳٩٢
comment نظرات ()

کاغذی نو

خوانده ام  تو را
به فدر کقایت
                     نامت را
                               روحت را
پاسخی نگرفته ام اما

 

سیگاری می گیرانم
می خوانمت
            دوباره
                   از ابتدا
                            خط به خط
بلندتر و بی خیالتر از همیشه_ دیگر چه فرقی می کند، بگذار همه بدانند_ آخرین بار است
و جلوی تمام علامت سوالها را بی پاسخ_خالی خالی _ رها می کنم


تمام بغض داتنگی را با آخرین پک می بلعم
و درست همانجایی که دلم را گم کردم_قلب قاب کاغذی است گمانم_ سیگار را خاموش می کنم
و تو شعله ور می شوی_یادت، نامت و همه آن چیزها که بینمان بود_ می سوزند
و من به نماشا می نشینم
که چطور پشت دودها دور می شوی

 

کاغذ تازه ای دردستم،
 می خواهم بنویسم
از نو_ نه از تو_ که از کسی که اندوه صدایم را شنوا باشد
 به جای هزارن هزار بار
بیهوده خواندنت.

   + مریم ; ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()

دلتنگی

 گاهِ خدا حافظی
همیشه برایم بیگاه بوده

خلقی تنگ
دلی سنگ
و چشمانی در هراس
این تمامی چیزی است که تو می بینی. 

کاش می دانستی
خیالِ دوباره دلتنگی
از همین حالا
بی طاقتم کرده.

   + مریم ; ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()

تعطیل است!

تعطیل است!

   + مریم ; ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()
← صفحه بعد