به تماشای آبهای سپید

هواپیمایی جمهوری ... ایران

 تا دیروز از هواپیمایی ایران دل خوشی نداشتم ولی امروز دیگه واقعا می ترسم!! دیروز زد و قسمت شد برای انجام یه پروژه من و جناب مدیر به اتفاق یکی از اعضای محترم هیات مدیره رفتیم هواپیمایی جمهوری ... ایران - اونقدر عادت کردم تو نامه های مسخره اداری اینجوری بنویسم،  انگار باور کردم که مدیرا حتما همشون جنابند و اعضای هیات مدیره هم لزوما محترم-  این مملکت که  کلا گل و بلبلی اداره می شه ولی اونجا دیگه واسه خودش پدیده ای بود. چندین هزار متر زمین رو در یکی ازبهترین موقعیتهای صنعتی اشغال کرده بودن واسه چی؟!! والا منم نفهمیدم. اگه شما فهمیدین به منم خبر بدین!!! سایتی که ما ازش بازدید کردیم سایتی بود که تعمیرات رو اونجا انجام می دادن. می گم تعمیرات نکنه با خودتون فکر کنین که چه خبر بوده حالا!! واسه تعمیرات نهایتا صد تا صندلی، یه سوله به چه بزرگی! واسه تولید نهایتا صد تا سینی پشت صندلی ناقابل، چند تا دستگاه وکیوم داشتن که با یه محاسبه ساده به این نتیجه رسیدیم که با هزینه ای که برا خرید این دستگاهها کرده بودن می شد تا چند صد سال از بیرون خدمات گرفت و باز هم سود کرد!! خلاصه آشفته بازاری بود واسه خودش. به هر قسمتی که سر می زدیم بیشتر دلمون می گرفت از اینکه پول بی زبون این مملکت داره چه جوری خرج می شه. در دل این قضیه چندتا نکته خیلی مهم وجود داشت که بد نیست شما هم بدونین:

  • یه قسمتی داشتن به اسم تعمیرات مهندسی موتور که با الطاف رئیس جمهور!! ( تحریمهای اقتصادی) و توانمندی پرسنل ارزشمند هواپیمایی از 2 سال پیش کار تعمیرات و نگهداری موتورهای از کار افتاده،  اونجا انجام می شد.با یه حساب سر انگشتی می شد به رابطه حوادث هوایی یکی دو سال گذشته و خودکفایی در این امر پی برد.شما نشنیده بگیرین!متفکر
  • یه قسمت دیگه داشتن به قول خودشون برا overhaul کردن هواپیماها که منظور همون پیاده کردن کل هواپیما و بازبینی و تعمیر و سوار کردن مجدد قسمتهای مختلف رو هم بود. جالب بود که اونا از قسمت مخصوص سرنشین فقط صندلیها رو دمونتاژ کرده بودن و برای اینکه به قول خودشون کارشون سریعترانجام بشه، قسمتهایی رو که نمی خواستن رنگ بشه رو با چندین متر نایلون ماسکه کرده بودن (پوشونده بودن) و تو اون فضای بسته رنگ رو اسپری می کردن!! عجب خلاقیتی!!یول
  • مدیر همین قسمت overhaul کلی خوشحال بود به خاطر خلاقیتی که به خرج داده بود. با کلی افتخار می گفت که برای اولین بارتو کل هواپیماییهای دنیا!!! اینا می خوان برا مسافرتهای زیر دو ساعت برا ...  ایر یه LCD نمی دونم چند اینچی بذارن تا مردم رو سرگرم کنن! دلم می خواست ازش بپرسم اصلا به این فکر کردین که چرا خطوط هواپیمایی لوکس دنیا این کارو نکردن؟!! فکرشو بکنین تو هواپیما هم تبلیغ تخم مرغ تلاونگ و ... ببینیم و یا نهایتا فیلم " سام ونرگس" !!!گریه
  • هرقسمتی که وارد می شدیم یه مدیر امور داشت، یه مدیر واحد و یه سرپرست و یه بازرس و یکی دوتا هم کارگر!!! نسبت پستهای مدیریتی رو با کارگرا داشته باشین تا بعد!کلافه
  • در جلسه ای که ما بودیم برای اثبات اصرار این سازمان به حضور نسوان- در این مورد شاید همون نصفان- دو تا خانم تو جلسه بودن که وضیفه اجرای لبخند ملیح و متین و... رو برای مهونا به عهده داشتن. البته یه منشی خانم هم داشتن که به نظرم ازاون سنگین وزنایی بود که صرفا نظارت بر وظیفه مقدس " امر به معروف(یعنی اونا) و نهی از منکر(یعنی من) رو بر عهده داشتن و انصافا هم موفق بودن. چون هربار که من از جلوش رد می شدم، ناخودآگاه دستم به مقنعه ام می رفت تا این گیسایی که قراره ازشون تو جهنم آویزونم کنن رو بپوشونم!شیطاناسترس
  • موقع ناهار که شد ما با یکسری آدم جدید مواجه شدیم که ازقرار معلوم مدیران کل امورها بودن!!!- چقدر اسمهای طولانی و مهم- و ما تازه فهمیدیم آدمهایی که تا اون موقع ما دیده بودیم عددی نبودن!! برا خالی نبودن عریضه هر کدوم یه جمله گفتن وبعد مشغول خوردن ناهار شدیمعینک
  • ناهار یکی از مجموعه غذاهایی بود که به قول خودشون تو سرویسهای high cllass شون سرو می شد. جاتون خالی کلی پیش غذا و پس غذا و حین غذا و خود غذا رو با چندین و چند جور کارد و قاشق و چنگال. من آدم کم غذایی نیستم ولی نصف غذامو که خوردم داشتم می ترکیدم. بنابراین کشیدم کنار تا دسرمو بخورم، یه دفعه متوجه شدم که مدیران محترم کل امورها همشون همه غذاشون رو خوردن!! از تصور خوردن اون همه غذا حالم داشت بد می شدسبز
  • آخرشم همه با هم به این نتیجه رسیدیم که ما دو شرکت هیچگونه همکاری نمی تونیم با هم داشته باشیمخنده

این بود انشای من!

پا نوشت: تو غذایی که سرو شد یه سری سبزی شبیه تره فرنگی و این چیزا بود که من نفهمیدم چیه!! و هنوزهم حیرونم که چی بود؟!! لطفا اگه کسی می دونه بگه تا خانواده ای رو از نگرانی رها کنه!!زبانزبانزبان

   + مریم ; ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

ابتذال از نوع ایرانی

بعضیا چرا اینجورین؟ واسه دیگران زندگی می کنن، نه واسه خودشون!

موقعی که می خوان راجع به حقوق و مزایاشون صحبت کنن، اغراق می کنن تا پوز بقیه رو بزنن اما همیشه تو محل کارشون به حقوقشون نق می زنن. صحبت از گرونی و تورم و این چیزا که می شه، ناله سر می کنن که ای وای کمرمون زیرباراین تورم شکست اما وقت مهمونی دادن که می شه، خودشونو خفه می کنن و از چند روز قبل در تدارکن تا انواع غذاها و اداهای اروپایی رو فراهم کنن. همه چیز رو به ابتذال می کشونن. به جای یه دست قاشق و چنگال، کل سرویس رو دور بشقاب می چینن و اونوقت تو رو زیر نظر می گیرن که کدوم چنگال رو اول بر می داری و با کدوم قاشق چی رو می خوری؟ حتما هم یه جور غذا درست می کنن که با چاقو باید خورد و اگه کسی با چنگال بخوره ... وای سوژه یه هفتشون جور می شه!

مستی هاشونم مبتذله. اونقدر می خورن تا برن بیمارستان. و ی س ک ی نباشه م ش ر  و  ب می خورن، نباشه ع ر ق سگی می خورن، نباشه الکل سفید! ولی همشون ادعاشون می شه جز برندهای معروف اونم در حد اعتدال هیچ آشغال دیگه ای نمی خورن!

روسری سرمی کنن ولی اونقدر آرایش می کنن که انگار قراره به عنوان عروس وارد سالن عروسی بشن. دلشون می خواد باحجاب باشن ولی مدرن و به روز هم باشن. رو موها و لباساشون که خیلی نمی تونن مانور بدن رو صورتشون این کارو می کنن. ادعای روشنفکریشون همه رو کشته، اونوقت سر اینکه چرا عذرا خانومینا فلان آباژور رو دارن و اونا ندارن، ساعتها با همدیگه بحث می کنن.

باباشون خیاط و نقاش ساختمون و بناست ولی کتونی مارک دار و جین  مارک دار و ... می پوشن ! انصافا ازتیپشون فکر می کنی باباشون کارخونه داره اماتو خونشون ماه به ماه میوه نمی خرن!

انصافا چرا؟ یکی می گفت:"‌آدم ایدز داشته باشه ولی کمبود نه!" فکر کنم راست میگفت. همه اینارو نوشتم فقط به خاطر اینکه امروز یکی از همین آدما، اومده بود شرکت ما. من فکر کردم باید دختر یکی از اعضای هیات مدیره باشه که اومده از شرکت باباش بازدید کنه!! ولی بعد که رفت فهمیدم همسر سابق یکی از کارگرای خط تولید بوده!! که به خاطر همین با کلاسیش سرسه ماه از شوهرش جدا شده!! امروزهم اومده بود ببینه می تونه اینجا یه کار پیدا کنه!!! آخه هرجای در پیتی دوست نداره کار کنه؟!!!

   + مریم ; ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

انرژی مثبت

تصمیم دارم از این دنیایی که برا خودم ساختم بیام بیرون. خیلی افسرده شدم!!  به خاطر همین هم طبق قانون جذب!!! دائم اتفاقای منفی داره برام می یفته! اصلا همش از روزی شروع شد که هموطنان مهربان و خیرخواه مستقر درسفارت... استرالیا بدون دلیل و با قانون " دلم می خواد، ناراحتی برو خودتو بکش" ویزای منو ریجکت کردن. اولش خیلی برام سخت بود ولی خیلی زود باهاش کنار اومدم. گفتم حتما یه لطفی توش بوده و بی خیال شدم اما انگار کامل کامل هم بی خیال نشده بودم! آخه خداییش هم سخت بود. ٢ سال تموم زندگیت رو در این راه صرف کنی و بعدشم...بی خیال!!!!! من هنوز از پا نیفتادم و دارم از یه در دیگه وارد می شم. منتظر خبرای خوبم باشید! نیشخند

به هر حال تصمیم گرفتم تغییر کنم. برا این مهمون خونه زاد هم فکرایی کردم. تا هفته دیگه یه دوچرخه توپ می خرم و اونوقته که هیچ احدی جرات نداره بهم کج نگاه کنه چه برسه به درد سیاتیک و کمر و کتف و گردن( کلکسیون دردم واسه خودم). پسری که انتخاب کردم_ دوچرخمو می گم، فکرای بد نکنین- تو مدلای ٢٠١٠ جاینته و ١٠ روز دیگه می رسه. خلاصه که دارم می رم به جنگ همه افکار منفی و درد و مرضهام!!!زبانزبانزبان

من الان پراز انرژی مثبتم................. انرژی مثبت........ انرژی مثبت..... برای آقای همسر هم فکرایی دارم. باید باهاش صحبت کنم و همه حرفامو بهش بزنم. گوش کرد که هیچی، اگه گوش نکرد بازم براش برنامه دارم. به هر حال باید از این وضعیت بلاتکلیفی در بیام!!! متفکر

   + مریم ; ٧:٢٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

برای مجید دری

خانه هایی شبیه هم برای ما....با اتاقکهایی شبیه هم برای آنان...بنا شده برای دیگرانی که نه از جنس ما بودند و نه آنان...دیگرانی تنها به فکر استفاده از ما و آنان...من و تو از جنس ما و نگران برای آنان

مادرانی نگران برای  کودکان و کودکانی مدهوش از تماشای بادبادکها، بادبادکهایی لغزیده در آسمان و آسمانی دائم...مثل اردیبهشت شاید ... نوشتم که "با تو آسمان دائم اردیبهشت خواهم بود" و ناباورانه پرسیدی: آسمان دائم؟!!! ... اردیبهشت؟!!!

گلهایی آرام گرفته دربستر کتابها و کتابهایی آغشته ازعطر ...و نه عطر گلها که آدمها و آدمهایی شبیه هم، فقط کمی خوب و بد،  اندکی زیبا و زشت، خوشبخت و بدبخت، گاهی شاد و غمگین، مهربان و نامهربان، گرد آمده در مکانی که دیگران برایشان ساخته اند... نوشتم که " من خوب می دانم که زندگی، یکسر، صحنه بازی ست...من خوب می دانم." و قهرمانانه نوشتی"اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است...مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان!...به همه سوی خود بنگر و باز می گویم که مگذار زمان، پشیمانی بیافریند."

تو اسیر خنده های من و من سرگشته گلهای لای کتاب، تو به دنبال راهی برای ورود به دنیای من و من اسیر  رویاهایم- بدون تو- . همه چیز خوب و شاعرانه. تو دوست من و من دوست تو. تا زمانی که اون کلمات مقدس از دهانت بیرون اومد" د و س ت ت د ا ر م "

 پی نوشت... پیش نوشت... هذیان نوشت...

 اما جای اون سیلی هنوز هم درد می کنه درست هروقت که به صداقت عشق فکر می کنم.دوست دارم ببینمت. دلم برای اون صورت معصومی که اون موقع صیقلی و صاف بود - درست مثل عشقت- تنگ می شه. امروز که عکست رو تو سایت دیدم- بعداز ١٠ یا شاید هم ١٢ سال- یک لحظه شک کردم تو باشی. آخه خیلی باتو فرق داشت. ریش داشت، سبیل داشت، غم داشت، تازه یه ستاره هم رو پیرهنش داشت. می گن ستاره دارشدی ولی خوشحال نیستی!!! چرا ؟!!! آخه ستاره ها که خوبن!!! چی؟!! اینجا خوب نیست؟!! برا دانشجو ها ستاره خوب نیست؟!! پس به خاطر همینه که رو پیشونیت اون دوتا خط افتاده!!! اصلا چقدر پیر شدی؟!! از صبح صد بار عکست رو نگاه کردم ولی باورش سخته که تو باشی!!! یه چیزای دیگه هم می گن...اقدام علیه امنیت ملی!!!...ارتباط با سازمان منافقین!!!...من نمی دونم اینا یعنی چی؟!! اصلا دوست هم ندارم بدونم... فقط یه قول بهم بده... ستاره هات رو بعد از اینکه خشک شد، بده من بذارمشون لای کتابم... همون که راجع به من و تو بود... یادته؟!!! تو اینو می گفتی... یادته... "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"... یادته... نوار شریعتیت رو هنوز دارم... کتاباشو من بهت دادم خوندی... همشو... یادته... و تو هم یه کاست از صدای دکتر بهم هدیه دادی... "یک ، جلوش تا بینهایت صفر"...من می گفتم، عشق یعنی اسارت و تو می خندیدی و می گفتی که عشق یعنی آغاز رهایی... من رهات کردم؟!!! ...و تو الان رهایی!! رهای رها!! دیگه حتی عاشق هلیا هم نیستی ... حالا دیگه ستاره داری.... راستی 11 ساله دیگه چه شکلی می شی؟!!!... 40 ساله می شی... اونوقت می تونی اون شعرو با افتخار بخونی" هیچ اتفاقی نیفتاده است... من 40 ساله شده ام"...یادته... می گفتی کی می شه من این شعرو بخونم؟!!...


 

 

 

 

   + مریم ; ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

مشکل من خود منم

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مریم ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

چرا نگاه نکردم!!

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مریم ; ٥:۱۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

فرق بچه ها با آدم بزرگا اینه!

دیشب یکی از دوستامون بعد از مدت طولانی با دختر کوچولوی شیطونشون اومده بود پیش ما. دفعه قبل که دخترشونو دیده بودیم تازه داشت حرف زدنو یاد می گرفت و ما مانش با کلی ناز و نوازش ازش می خواست تا مهارت بزرگ حرف زدنش رو به ما نشون بده ولی این دفعه.....واااااااااای!!!چشمتون روز بد نبینه!! حتی یه لحظه هم نمی شد جلو حرف زدنش رو گرفت. رشدش خیلی خوب بود ماشاا.....!!!! دور هم نشسته بودیم. طبق معمول آقایون سر صحبتشون رو با کار باز کرده بودن و بحثشون داغ داغ بود. من در حال آشپزی و همسر دوستمون هم در حال بچه میمون داری بود!!!!! یه دفعه دختر کوچولوی فکو(با فتح در ف و تشدید در کافچشمک اصطلاح خودمه برا خیلی وراجها) که در حد تیم ملی شیطون هم بود اومد تو آشپزخونه و پرسید: خالههههههههه، شما تلویزیون ندارین؟ گفتم نه عزیزم( با حرص بخونیدش) ادامه داد: نی نی چی؟ مهربونتر گفتم: اونم نداریم. می بینی که!! خیلی جدی گفت: مامان اینا هیچی ندارن. پاشو بریم خونمون. ما هم نی نی نداریم ولی تلویزیون که هست!!! خلاصه به مدت ١ ساعتی که ما شام خوردیم ایشون زر زدن و خوشبختانه به خاطر همین مساله بعد ازصرف شام سریع رفتن!! اولش خوشحال شدم ولی یه دفعه ای به خاطر صداقت حرفش و خواستش دلم براش تنگ شد!!

پا نوشت: خودمونیم ها دنیای بچه ها خیلی قشنگه. ارزشها وملاکهاشون مشخصه وخوب می دونن که چی می خوان! مثل ما آدم بزرگا نیست که هر لحظه خواسته هامون عوض می شه! ما آدم بزرگا راستی راستی دنیای عجیبی داریم!

   + مریم ; ٤:٤٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

یه روز غمگین برا من

خیلی تو شرکت خسته بودم. با اینکه ٢۵ سال از اولین باری که مقنعه سر کردم گذشته، ولی هنوز بهش عادت نکردم. لحظه شماری می کنم تا برم خونه!  با خودم گفتم برم کلاس سرحال می شم. کلاس واقعا هم خوب بود.با کلی فکرای خوب و مثبت ازکلاس اومدم بیرون. تو اون سرما فقط عشقم به موسیقی سازمو تو دستام نگه داشته بود.

از دورچند تا بچه مدرسه ای دارن می یان. یکی به اون یکی می گه: فکرشو بکن چه حالی می ده اگه این خانومه.... بلند بلند اینارو می گه. دوستش می گه: آره. واقعا. ... زدن این خانومه واقعا باحاله. خون می پره توصورتم. دلم می خواد با پام چنان ضربه ای بهش بزنم که برا همه عمرش ... زدن رو یادش بره. با عصبانیت بهشون نگاه می کنم. کاری نمی تونم بکنم. آخه من تو مملکتی زندگی می کنم که ارزش ... یه مرد با جون دو تا زن برابره. هیچ کاری نمی تونم انجام بدم، واقعا هیچ کاری. اونا با خنده از کنارم رد می شن و من وجودم سرشار از غصه می شه.

دیگه حوصله ندارم تا ایستگاه تاکسیهای خطی برم. همونجا کنار خیابون می ایستم. یه ماشین جلو پام ترمزمی کنه.... جیگر کجا می ری برسونمت. یه لحظه شک می کنم. مطمئنم با من نیست. آخه من اگه ساز دستم نبود دست کمی از کارگرای ساختمونی نداشتم. دور و برمو نگاه می کنم. هیچکی نیست... بیا بالا دیگه. ناز نکن... بازم نمی دونم باید چیکار کنم. فقط می گم: گورتوگم می کنی یا .. حتی نمی تونم جمله ام رو  تموم کنم، چون واقعا نمی دونم که می تونم چی کاربکنم. تمام بدنم به لرزه می افته. سرمو می اندازم پایین و رد می شم. بگی نگی خودمو سرزنش می کنم که چرا از اول این کارو نکردم که حالا...

پیاده تا ایستگاه تاکسیها میرم. یه نگاه به تاکیسهای پارک شده می نی اندازم نا ببینم کدوم یکی صندلی جلوش خالیه! تاکسی چهارم. اونقدر داغونم که بی درنگ می رم رو صندلی عقب ماشین اول می شینم تا زودتر برسم خونه! کنارم یه آقای جوون می شینه و نفر سوم هم یه خانومه. خانومه وسط راه پیاده می شه اما آقای بغل دستیم از جاش تکون نمی خوره. با خودم می گم کم مونده برسم سرکوچمون. بی خیال! چقدر سخت می گیرم! تو همین فکرا هستم که احساس می کنم یه دستی داره رو پام حرکت می کنه. دارم دیوونه می شم. خدایاااااااااااااااااااااااا! می خواستم بزنمش. به خدا می تونستم ولی هیچ کاری نکردم. فقط آروم گفتم: گمشو اون طرف تر بشین...و اون احمق مثل یه موش می ره اون طرف!  تو دلم گریه می کنم. دلم می خواد داد بزنم. دلم می خواد...... ولی هیچ کاری نمی تونم بکنم. می دونی، آخه من یه زنم دیگه!!! زن بودن تو اینجا خودش یه جرمه!!!!!!

بالاخره می رسم خونه. دلم می خواد برا یکی تعریف کنم ولی هیچی نمی گم. آخه تجربم نشون داده که محکوم می شم به اینکه تو یه زنی. تو. باید کوتاه بیای! جای شکرش باقیه که به این قضیه محکوم نمی شم که مگه چطوری رفته بودی بیرون که این اتفاقا برات افتاد؟!!! آخه من مجبورم  بامانتوی تیره و مقنعه لعنتی و بدون هر آرایشی برم شرکت.

دلم خیلی گرفته بود. فردای اون روز رو به تماشای غروب آفتاب نشستم.

 ای کاش می‌توانستم

خون رگان خود را

من

قطره

      قطره

               قطره

                     بگریم

تا باورم کنند

   + مریم ; ٢:٥٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

یه اتفاق جالب!!!

امروز صبح یه اتفاق خیلی خیلی جالب افتاد. صبح به علت سردرد یک ساعت بیشتر تو رختخواب موندم و به محض بیدار شدن به همکارم که اتفاقا خونشون ۴-٣ تا کوچه پایینتر از خونه ماست زنگ زدم که یک کاری رو برام هماهنگ کنه که  من یک ساعت دیگه می رسم . یه دفعه همکارم گفت که خوب شد یادم افتاد. از دسترسی محلی( باند کندرو) نیا. یه تریلی موقع دور زدن خراب شده و عرض خیابون رو بسته. از خونه دراومدیم و طبق توصیه همکارم از خیابون اصلی ( باند تند رو)  اومدیم و کلی ماشین دیدیم تو باند کندرو که یا داشتن دنده عقب می یومدن ویا خلاف! خلاصه ما کل بلوار رو اومدیم ولی تریلی ندیدیم که عرض خیابون رو بسته باشه!!! ماشینا هم همچنان دنده عقب و یا خلاف می یومدن!! جالب نیست؟!! یاد اون آزمایشی که رومیمونا انجام داده بودن افتادم! حتما همتون شنیدین ولی بازم داستانشو می ذارم  واسه کسانی که احتمالا نشنیدن.

.

.

.

گروهی از دانشمندان 5 میمون را در یک قفس قرار دادند و نردبانی که بالای آن موزی را قرارداده بودند، در این قفس گذاشتند.
هر مرتبه که یک میمون از نردبان بالا می رفت، دانشمندان بقیه میمون‌ها را با آب سرد خیس می کردند.
پس از مدتی هرگاه که میمونی از نردبان بالا می رفت، بقیه میمون‌ها وی را کتک می زدند.
پس از آن دیگر هیچ میمونی علیرغم میل درونی جرات بالا رفتن از نردبان را پیدا نمی کرد.

سپس دانشمندان تصمیم گرفتند که یکی از میمون‌ها راعوض  کنند. اولین کاری که میمون جدید انجام داد آن بود که از نردبان بالا رفت. بلافاصله بقیه میمون‌ها او را کتک زدند. پس از چند مرتبه تکرار این ماجرا، عضو جدید یاد گرفت که نباید از نردبان بالا برود، هر چند که دلیل آن را نمی دانست.

دومین میمون نیز تعویض شد و همین ماجرا اتفاق افتاد. میمون تعویض شده اول هم، در کتک زدن میمون دوم شرکت کرد. میمون سوم تعویض شد و ماجرای کتک زدن مجددا تکرار شد. میمون چهارم تعویض شد و ماجرای کتک زدن مجددا تکرار شد و میمون پنجم تعویض شد.

در نهایت پنج میمون در قفس بودند که هیچکدام هرگز با آب سرد خیس نشده بودند و هر بار که یک میمون برای بالا رفتن از نردبان تلاش می‌کرد او را کتک می‌زدند.

اگر امکانپذیر بود که از میمون‌ها سوال شود که چرا میمونی که از نردبان بالا می رود را کتک می زنند، قطعا جواب این می بود که «نمی‌دانم، این روشی است که همیشه انجام می‌شود!»

.
.
.
خودتون حتما حدس زدین که چه اتفاقی افتاده؟!! اون روزی که این نوشته رو راجع به میمونا خوندم، برام جالب بود ولی امروز که ازنزدیک باهاش مواجه شدم، دیگه خیلی خیلی برام جالب بود! باید بیشتر فکر کنم! شاید توقسمتهای دیگه زندگیم هم دارم همین طوری رفتار می کنم!!

   + مریم ; ٦:۱٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

هدیه های گران زندگی

بعضی چیزا رو آدم تا از دست نده قدرشونو نمی دونه! به نظرم سلامتی با ارزشترین هدیه ای که به آدما داده شده!  یه بار تو یه برنامه که برا بچه های سرطانی تهیه شده بود یه جمله شنیدم که تا عمق وجودم رخنه کرد. یکی از همین بچه ها می گفت: سلامتی مثل یه تاج می مونه رو سر آدمای که فقط آدمایی که اونو ازدست دادن، می تونن ببیننش. فقط وقتی  از دستش دادین، متوجه می شین که چقدر ارزش داشته! به قول مادر بزرگا قدر سلامتیتون رو بدونین. هر وقت که این درد، نرم نرم تو وجودم می پیچه، با خودم می گم سلامتی خیلی نعمت بزرگیه!

.

.

.

مادرا هم جزو همین هدیه ها هستن. تا وقتی کنارشون هستی، بی خیالی. اصلا فکر می کنی همیشگین! فقط کافیه یه هفته، یه روز، نه حتی یه ساعت ازشون دورشیم. اونوقته که.... تا قبل اینکه برم دانشگاه خیلی مادرمو اذیت میکردم. دائم بهونه گیری می کردم، بدغذا بودم، بد ادا بودم...  کلا خیلی مامانی نبودم ولی خوب یادمه! اولین باری که بعد از دو هفته از خوابگاه اومدم خونه، بعد از خوردن اون قرمه سبزی خوشمزه دلم میخواست دستای مادرمو ببوسم. از اون به بعد اذیتام خیلی کمتر شد ولی هنوزم ادامه داشت. . مثلا با اینکه از شهر دانشگاهم تا خونه دو ساعت راه بود، گاهی اوقات دو ماه به دو ماه می رفتم خونه.  تا اینکه یه روز تلخ که تو شرکت بودم خبردار شدم که مادرم سکته کرده و تو بیمارستانه. نمی تونم احساسمو بیان کنم. مثل این بود که دنیا رو رو سرم خراب کرده بودن. احساس می کردم پشتم یه دفعه خالی شده! اون موقع بود که احساس کردم مادرم بزرگترین تکیه گاهم تو زندگیه. وقتی رو تخت بیمارستان دیدمش با خودم عهد کردم که دیگه هیچ وقت ناراحتش نکنم و تا الان سعی کردم به عهدم وفا کنم. بازم به قول مادربزرگا، قدر مادراتونو بدونین. هدیه های منحصر به فردی هستن که فقط یه بار به آدما فرصت داشتنشون داده می شه. فقط یه لحظه فکرشو بکنین که هیچ کس تو دنیا وجود نداره که بدون هیچ چشمداشتی براتون هر کاری که از دستش بر می یاد انجام بده.

 

پی نوشت: مادریکی از دوستان نزدیکم سرطان دستگاه گوارش گرفته. یه ماه پیش یه معده درد کوچولو داشت و در کمتر از دو هفته معلوم شد که یه تومور بزرگ بد خیم داره. هفته پیش جراحی کرد و تمام معده و قسمتی از روده و طحالش رو برداشتن.اما دکترا می گن، رو کلیه هاشم تومور دیده شده!! تنها کاری که می تونم براش انجام بدم، دعا کردنه

   + مریم ; ٦:٥٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

...قصه از اینجا شروع شد

مجبور بودم یه هفته تو خونه بمونم. برا یه یاغی مثل من، چیزی کم ازمرگ نبود. احساس خستگی عجیبی داشتم. خسته تر از من، مادرم بود که باید یه هفته یه دختر غرغرو بداخلاق و بد ادا رو تحمل می کرد. به رو خودش نمی آورد ولی تو چشماش معلوم بود که چقدر داره بهش سخت می گذره. سومین جراحیم تو اون سال بود. با اینکه هر روز دوستام، هم دانشگاهیام بهم زنگ می زدن، بازم احساس تنهایی می کردم. تو اما، روزی ٣-٢ بار بهم زنگ می زدی و من هر بار بیشتر از قبل احساس تردید می کردم که بهت عادت کردم یا خود خود حس دوست داشتن به سراغم اومده. غروب روز هفتم بود که تو زنگ زدی. پدرم گوشی رو برام آورد. با بی حوصلگی پرسیدم کیه؟ و پدرم با کمال خونسردی گفت: دوست پسرت. خون پرید تو صورتم.با دستپاچگی گفتم: این حرفا چیه؟!! تو دانشکده ما روابط بچه ها با هم خیلی نزدیکه. حتی همدیگه رو به اسم کوچیک صدا می کنن... پدرم گفت: می دونم. حالا جواب تلفنت روبده...

حدسش درست بود. تو بودی. مکالمه من و پدرم رو شنیده بودی. گفتی الان بهترین فرصته. نمی خوای باهاشون مطرح کنی؟گفتم بذار خودم مطمئن بشم و...

احساس عجیبی داشتم. گفتم آخه چرا فکرکردین که اون پسره دوست پسرمه؟ این همه بچه ها ازصبح تاغروب بهم تلفن می زنن؟ بیشترشونم پسرن! پدرم با یه لبخند مذبوحانه گفت: آره. حق با توئه ولی یه سوال چرا فقط همین یه نفر روزی ٣-٢ بار بهت زنگ می زنه؟ اصلا چرا هیچ کدومشون اونقدر که این آدم با من گرم می گیره... دیگه نمی شنیدم چی می گه! فکر کردم که من چقد احمقم که مثل کبک سرمو کردم زیر برف و فکر می کنم که کسی منو نمیبینه!... آخرین جمله پدرم این بود: حالا چرا اینقدر بهت بر خورد.من باید غیرتی می شدم که نشدم!!!!!! فقط یه چیز: هیچ وقت سعی نکن به مادرت دروغ بگی! حتما می فهمه!!

.

.

.

"... اگر می خواهی نگهم داری دوست من... از دستم می دهی... اگر می خواهی همراهمیم کنی دوست من، تا انسان آزادی باشم... میان ما همبستگی ازآن گونه می روید... که زندگی ما هر دوتن را... غرق در شکوفه خواهد کرد..." برات نوشتم که من با این شعر زندگی می کنم و بهش ایمان دارم. اگه تو هم باورش داری، به زندگی من خوش اومدی.

.

.

.

دو ماه بعد یه شب که همه دور هم بودیم اعلام کردم که تصمیم دارم ازدواج کنم! برادر کوچیکم بلند بلند خندید! خواهرم گفت که آخ جون دیگه مجبور نیستم تو چله تابستون بدون کولربخوابم. اتاق فقط دیگه مال منه!!  برادر دومیم غیرتی شد و گفت تا من تاییدش نکنم، حق ندارین همدیگه رو ببینین!!! برادر بزرگم گفت که تا اون بی نوا رو نبینه باورش نمی شه!!!! مادرم ذوق کرد و پدرم گفت: دیدی حق با من بود!!!!!

.

.

.

حالا دیگه زندگی بدون توخیلی سخت شده بود.

 

 

   + مریم ; ۳:٠٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

خاکستری...درست مثل امروز

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مریم ; ٤:۱٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

خاکستریه خاکستری... درست مثل همون روز

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مریم ; ۳:۳۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

......

خسته از کار روزانه، پشت سر یه ماشین منتظریم تا نوبتمون بشه

می گم: دارم یه وبلاگ راه می اندازم

با یه عصبانیت کوچولو می گه: چقدر طرف لفتش می ده؟! انگار می خواد آپولو هوا کنه!

چند ثانیه بعد می پرسه: چی گفتی نشنیدم؟!!

دوباره می گم: بالاخره تصمیممو گرفتم. وبلاگو می گم!

چند ثانیه سکوت می کنه

بعد با هیجان می گه: امروز ساخت اولین کارم تو این شرکت شروع شد. خیلی هیجان دارم.

.

.

.

حالا دیگه نوبتمون شده

پیاده می شه تا بنزین بزنه

بر می گرده تو ماشین و می گه: اگه این پروژه موفق باشه، خیلی عالی می شه!

چند ثانیه سکوت می کنم

سعی می کنم به رو خودم نیارم. می گم:آره. خیلی خوب می شه...

   + مریم ; ۳:۱٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

نوشتن یا ننوشتن... مساله این است

می نویسم و پاک می کنم!

بازم می نویسم و پاک می کنم! دچار یه جور وسواس شدم. نمی دونم نوشتن چیزایی که برا من خیلی مهمه، چقدر می تونه برا دیگران جالب باشه؟!!

پس بازم می نویسم و پاک می کنم

   + مریم ; ٥:٤٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

زاده شدن

همیشه یه عالمه چیز برا نوشتن داشتم ولی جایی برا نوشتن نداشتم. امروز یه جایی برا نوشتن دارم ولی نمی دونم چرا چیزی برا نوشتن ندارم؟!!! 

   + مریم ; ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()