به تماشای آبهای سپید

در روزهای آخر اسفند

همیشه روزهای آخر اسفند رو دوست دارم. روزهایی که پر از جنب و جوشن. روزهایی که بوی بهار می دن. روزهایی که نوید یه شروع تازه رو می دن...بهار فصل زیباییه... مخصوصا تو یه کشور چهار فصلی مثل ایران... ایرانی که یه زمونایی واسه خودش اعتباری داشت. اما حالا!!!... اصلا دوست ندارم حریم سفید و پاک این بلاگ که تو اون صادقانه ترین حرفهامو زدم و بی ریاترین نظرات توش ثبت  شده رو با حیله های سیاه سیاست، لکه دار کنم. واقعا دلم نمی خواد... پس فقط شعری که تو این چند روز دائم دارم برا خودم زمزمه می کنم رو ثبت می کنم...

"در روزهای آخر اسفند ...در نیمروز روشن ... وقتی بنفشه ها را ... با برگ و ریشه و پیوند و خاک ... در جعبه های کوچک چوبین جای می دهند ... جوی هزار زمزمه درد و انتظار... در سینه می خروشد و بر گونه ها روان ... ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها می شد با خود ببرد هر کجا که خواست ... در روشنایی باران ... در آفتاب پاک ... در روزهای آخر اسفند..."

ایرانم رو دوست دارم ولی " ...  ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها می شد با خود ببرد هر کجا که خواست..."...از فکر دوستان در بندم غمگینم... فقط همین

.

.

.

یه چیز دیگه . هر سال موقع تحویل سال با خودم عهد می کنم که یکی از خصلتهای بدم رو کنار بگذارم... مثلا پارسال به خودم قول دادم که بیشتر بخندم...آخه من ذاتا آدم خوش خنده ای نیستم...اولاش خیلی برام سخت بود ... مثل بابای اوشین می خندیدم...جوری که فقط دندونام پیدا بشن!!!... یه چیزی شبیه این نیشخندنیشخندنیشخند... فقط ظاهر صورتم می خندید ... ولی الان خیلی بهتر شده... خندیدن رو دوست دارم... سعی می کنم از ته ته دلم بخندم... جوری که ته حلقم هم دیده بشه!!!... یه چیزی شبیه خندهخندهخنده...نمی دونم چقدر موفق شدم. باید دیگران نظر بدن... البته خندیدنم هنوز پیشرفته نشده!!!... یعنی فقط  تو موقعیتهای شاد و گاهی اوقات خنثی می تونم بخندم... سال ٨٩ تصمیم دارم همیشه بخندم...همه جا...همه وقت و به همه... حتی وقتایی که  دلگیرم ... حتی جاهایی که دلگیرن و حتی به آدمهایی که باعث دلگیر شدنم می شن...آره می خوام بخندم... خنده روحمو بزرگ می کنهیول... سال ٨٩ می خوام بخندم...شاید اینجوریقهقههقهقههقهقهه

تولد بلاگم تو سال ٨٨ یه اتفاق به یاد موندنی بود برام و آشنایی با دوستان بلاگیم خاطره انگیزتر از اون...دوستانی که شاید هیچوقت همدیگه رو نبینیم ولی می تونیم با هم همدردی کنیم... تو شادیها و تو غمهای همدیگه...پس از صمیم قلبم  آرزوی یه سال پر از اتفاقای خوب برا همتون رو دارم. سالی که مثل امسال "سال بد….سال باد….سال اشک…سال شک….سال روزهای دراز واستقامتهای کم….سال پست…سال درد …..سالی که غرور گدایی کرد….سال عزا!" نباشه!!!!... سالی شاد شاد!!لبخندلبخند

تعطیلات خوش بگذره

پ.ن.: احتمالا من تا آخر تعطیلات اسیر دنیای واقعی هستم ونمی تونم به دنیای مجازی سر بزنم...

   + مریم ; ٥:٤۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

و اما کنسرت همایون

 پنجشنبه به اتفاق عهد و عیال و همایون کوچولوقلبکه باباش به خاطر ارادتی که به استاد داشته، این اسم رو براش انتخاب کرده راهی کنسرت همایون شدیم. 

"علی قمصری" آهنگساز و سرپرست گروه، "علی اصغر عربشاهی" نوازنده تار و سه تار، "سهراب پور ناظری" نوازنده کمانچه و تنبور، "نگار خارکن" نوازنده‌ی کمانچه، "مصباح قمصری" نوازنده کمانچه باس (بم کمان) و سازهای کوبه‌ای، "نوشین پاسدار" نوازنده عود، "حسین رضایی‌نیا" نوازنده‌ی دف و دایره، "همایون نصیری" نوازنده‌ دمام و سازهای ضربی، "آیین مشکاتیان" نوازنده تنبک، همراهان همایون شجریان بودند.

برنامه تو دو بخش تدارک دیده شده بود.

  بخش اول:

  1. مقدمۀ دشتی به‌ همراه آوازهای " بی‌دل و بی‌ زبان " و " صنما " / کلام مولانا
  2. چهارمضراب
  3. تصنیف " خاکدان عشق"/ کلام مولانا
  4. مقدمه‌ نوا
  5. ساز و آواز  "نقش خیال" / کلام سعدی
  6. تصنیف "توبه ‌شکن" / کلام مولانا
  7. ضربی نهفت به‌همراه آواز نهفت/ ادامۀ  کلام سعدی
  8. ادامه‌ی ساز و آواز
  9.  تصنیف" شهر به شهر" / کلام هاتف اصفهانی

خداییش وقتی همایون شجریان ، به اتفاق 4 تانوازنده مرد اومدن روی سن ، نزدیک بود از ناراحتی داد بزنم... چرا نوازنده های زن نبودن... یعنی قبول کرده بودن که بدون اونها برنامه اجرا بشه؟!!!.... با اینک ردیف 12 بودم ولی چیزی از سن نمی دیدم. پس با ناراحتی نشستم وبه آواز "بی‌دل و بی ‌زبان"و "صنما" و بعدش "چهارمضراب دشتی" که انصافا هم خوب اجراشد، گوش دادم. بعد از "خاکدان عشق" همه اعضای گروه وایستادند و دربین تشویق واقعا بی پایان مردم، نگار خارکن و نوشین پاسدار وبقیه اعضای گروه روی سن اومدن و من فهمیدم که باز هم زود قضاوت کردم..." توبه ‌شکن" و چند قسمت از آلبوم "نقش خیال" با یه کم تغییر اجرا شد وبعدش هم  تصنیف" شهر به شهر" البته با صورتی کاملا متفاوت و در بعضی قسمتها خیلی دوراز موسیقی سنتی ایران اجراشد. اجرا خیلی نو بود ولی  من خیلی باهاش ارتباط برقرار نکردم! البته این رو هم بگم که هم آوازیهایی که تو این تصنیف وجود داشت قابل تامل و دوست داشتنی بود!

شهر به شهر و کو به کو در طلبت شتافتم..........خانه به خانه در به در جستمت و نیافتم

آه که تار و پود آن رفت به باد عاشقی..........جامه تقویی که من در همه عمر بافتم

بر دل من زبس که جا تنگ شد از جدائیت..........بی تو به دست خویشتن سینهٔ خود شکافتم

از تف آتش غمم صدره اگر چه تافتی..........آینه‌سان به هیچ سو رو ز تو برنتافتم

یک ره از او نشد مرا کار دل حزین روا..........هاتف اگرچه عمرها در ره او شتافتم

  و بعد هم 20 دقیقه تنفس اعلام شد. سالن بی نظم شد و من در یک عملیات ضربتی ازیکی از آقایون مسئول خواستم که اگه تو به اصطلاح VIP جایی هنوز خالی مونده، به ما اجازه بدن تا صندلیمون رو عوض کنیم و ایشون هم بعد از بررسی چندتا صندلی خالی تو ردیف پنجم به ما نشون دادند و من به اتفاق نیمی از عهد و عیال به اونجا کوچ کردیم.

  بخش دوم :

  1. مقدمۀ چهارگاه به‌ همراه آواز" برون از دیده ‌ها" / کلام مولانا
  2. تصنیف "در عاشقی" / کلام مولانا
  3. تکنوازی تار
  4. تصنیف" آب ، نان ، آواز" / کلام شفیعی کدکنی
  5. ساز و آواز شوشتری/ کلام سعدی
  6. تصنیف "بجان تو" /  کلام مولانا
  7. ساز و آواز" گناه عشق" / کلام سعدی
  8. تصنیف "هوای گریه" /  ساختۀ محمدجواد ضرابیان / کلام سیمین بهبهانی 

آواز "برون از دیده ‌ها" و  بعد هم تصنیف " در عاشقی" که یه قسمت زیادی از اون تک نوازی تکنیکی علی قمصری بود، اجرا شد و باز هم به نظرمن این تصنیف وفاداریش به موسیقی اصیل ایرانی رو کمتر کرده بود و یه جورایی بازاری بود.  بعد هم تصنیف "آب، نان و آواز" با شعر زیبای شفیعی کدکنی اجرا شد. من عاشق این شعرش شدم.

کمترین تحریری از یک آرزو این است...آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی...در قناریها نگه کن در قفس تا نیک دریابی...کز چه در آن تنگناشان، باز شادیهای شیرین است...کمترین تصویری از یک زندگی...آب... نان... آواز............... وقتی آوازی نباشد... شوق پروازی نخواهد بود

و بعدش هم اجرای بقیه برنامه و دوباره یه اجرای جدید از "هوای گریه" که من باز هم اجرای قبلیش رو ترجیح می دادم! آخر برنامه هم هر چی مردم اصرار کردن تا تصنیف"مرغ سحر" اجرا شه، این اتفاق نیفتاد و به جاش "در عاشقی" دوباره اجرا شد!

در کل می تونم بگم که کنسرت تکنیکی خوبی بود. علی قمصری  و حسین رضایی نیا خیلی حرفه ای اجرا کردن. سهراب پورناظری، سامان صمیمی و نگار خارکن هم خیلی خوب و هماهنگ بودن و بقیه هم همینطور.همایون شجریان هم که مثل همیشه بهترین بود. فقط نمی دونم چرا کل برنامه خیلی روح نداشت! البته این صرفا نظر منه!

 

حواشی کنسرت:

  • نمی دونم چرا اینقدر سازها از کوک در میومدن!! مخصوصا تار علی قمصری و کمانچه نگار خار کن! تو یه قسمت که تقریبا 3-2 دقیقه طول کشید تا سازها کوک بشن!!!
  • تبلیغات کنسرت در حد مطلوبی نبود و فقط در چند جای شهرپوستر و  بنرهای  تبلیغاتی  دیده می شد.
  • چیدمان صندلیها افتضاح بود. البته که تو یه سالن ورزشی شاید نمی شد خیلی بهتر از این کار کرد!
  • قیمت بلیطها به نسبت برگزاری تو یه سالن ورزشی اون هم در یه شهرستان گرون بود!
  • برنامه با یک ساعت تاخیر برگزار شد!
  • همیشه فکر می کردم مردم قزوین خیلی هنردوست و هنرپرورند ولی نه اینقدر... اون شب حضور مردم تو اون سرما  یه مشت محکم تو دهن من و البته خیلیهای دیگه زد!
  • نمی دونم چرا متولیان فرهنگی از خجالت نمردن وقتی تو یه شهر بزرگی مثل قزوین، یه دونه آمفی تئاتر درست و حسابی وجود نداره!
  • ظهر داشتیم از گرما می مردیم ولی غروب که شد یه باد سردی شروع شد که همه رو غافلگیر کرد و باعث سرما خوردن آدمهای محترم زیادی از جمله من و همایون کوچولو شد!!!! نیشخند
  • همایون کوچولو جو زده شده بود و مابین دو بخش برنامه می گفت 10 سال دیگه  باید بیاین کنسرت این یکی همایون! یعنی تو ١۶ ساگی!! یعنی می شه؟!!!خیال باطل

   + مریم ; ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

اندر احوالات رسیدن به کنسرت آبنوس

چهارشنبه به دعوت یکی از دوستان مجازی- اسماعیل عزیز - راهی شدم تا شاهد دومین؟؟؟!!! کنسرت گروه " آبنوس"  باشم. ذکر این مساله واجبه که قرار بود کنسرت ساعت ١٢ برگزار شه و من تازه ساعت ١٢ تونستم از دست رییس جون خلاص  بشم. ساعت ١١ منو فرستاد دنبال یه نخود سیاهی که آوردنش تا ساعت ١٢ طول کشید. خلاصه اینکه من رو مجبور کرد تا محل کنسرت رو با پرایدو- همون پرایدی که دلش می خواد پرادو باشه- پرواز کنم... خیالتون راحت باشه... با ١۵٠ تا درساعت اجزای پراید از هم جدا نمی شن.فقط یه کم احساس پرواز به آدم دست می ده و فکر می کنی که داری می ری پیش فرشته ها. فکر کنم بهشت بود اونجا. از دور دیدمش!!!نیشخند..... هر چی پامو بیشتر می ذاشتم رو پدال گاز بیشتر به اون دو تا فرشته نزدیک می شدم...ولی خوب بهشون نرسیدم دیگه... تازه به کنسرت اصلی هم نرسیدم...ولی خوب به جاش به اجرای مجدد گروه رسیدم... بدون غرض بخوام بگم کار دوستم اسماعیل- از سنگ تا الماس- از همه بهتر بود و بعد هم اون نوازنده تارشون...راجع به خواننده گروه ترجیح میدم نظری ندم... راستی  نوازنده سه تار و همخوان آواز هم خوب بود... اینو حس فمینیستیم بهم می گه...از خود راضی... یه تصنیف داشتن به اسم "همدلی" که کلی آدم رو جوگیر می کرد و شعرش از فریدون مشیری بود:
اژدهای زمان تشنه کام است.... میخورد هر نفس خون ما را ... ای خدا یک نفس یاریم ده... تا خورم خون این اژدها را......

پی نوشت  یه کمی مرتبط: موقع عبور از زیرگذر یه اتفاق بامزه افتاد. من پشت یه اتوبوس بودم... اتوبوس یه کم پیچید ولی بعد متوقف شد. چون مسیر فقط برا عبور یه ماشین بود من هم توقف کردم تاببینم چی کار می خواد بکنه. حدس زدم که یه ماشین داره از روبرو می یاد وراننده اتوبوس توقف کرده تا اون ماشین بیاد رد شه... البته که از راننده اتوبوس جماعت بعید بود... ولی احتمال بود دیگه...  تو همین فکر بودم که راننده پراید پشت سر من یه دفعه احساس رانندگی بهش دست داد  و با یه سرعت واقعا زیادی پیچید جلو من تو مسیر برگشت تا از کنار اتوبوس ردشه و قطعا تو دلش گفته که آخه کی به این خانوما گواهینامه داه آخه!!!... یا شاید هم گفته که این خانوما آخرشم راننده نمی شن... ولی یه دفعه یه ماشین پلیس از تو زیرگذر اومدبیرون وبا آقای پراید سوار شاخ به شاخ شد... و من در نهایت نامردی حالی کردم که نگو و نپرس... حقش بود... پلیسه اومد بیرون و زیپ دهن مبارکشو باز کرد و به جای جریمه کرن تا دلش خواست به آقای راننده فحش داد... از همه بامزه ترش این بود که با لهجه گیلانی غلیظ گفت... "مرتیکه تو گاو سواری... راننده نیستی... با این طرز رانندگیت می زنی خواهر مادر مردم- احتمالا من- رو درمی یاری..."... و من هم کلی تو دلم و بعدش هم علنی خندیدم... البته بعدش دلم برا بد شانسی آقای راننده سوخت... این مساله خیلی اوقات اتفاق می افته ولی تا به حال ندیده بودم اون طرف قضیه پلیس باشه

   + مریم ; ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

دوست من رو آزاد کنید

نیم ساعت پیش با خبر شدم که یکی از همکلاسیهای دانشگاهم رو دوباره گرفتند و الان  ٢۵ روزه که دوباره تو زندونه...... ١۴ روزش رو تو انفرادی بوده.......خیلی ناراحتم...... خیلییییییییییییییی... خدایا آخه چرا؟!!!!  خیلی وقته که دیگه حوصله بازیهای سیاسی رو ندارم.... فرزانه قاسمی رو آزاد کنید......آزادش کنید... آزادش کنید

   + مریم ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

ازهر دری... از همه چیز

  • پلکهام مثل دو قطب آهن ربا شده اند. همش خوابم می یاد!
  • پنجره اتاقمو بازکردم تا بوی بهار بیاد جای بوی گند عرق رو که تواتاق پیچیده بگیره! کارمندای عزیز عاجزانه تقاضا می کنم یک روز در میون دوش بگیرین و لباساتون رو عوض کنین!
  • از کوسه هایی که هر روز رنگ عوض می کنن بدم می یاد! از بازی کثیف سیاسی بیشتر!
  • طبق گفته ا.ن. من به عنوان کسی که تو خونه کامپیوتر دارم تجملاتی زندگی می کنم! احتمالا واسه این تجملاته که دارم با این جسم ناقص هر روز از صبح تا غروب مثل سگ جون می کنم!
  • چرا امسال برف نیومد؟!!! من دلم بدجوری هوس یه روزبرفی کرده!
  • آدمها چقدر راحت از رو هم رد می شه! فقط واسه رسیدن به هدفهای کوچولوشون!
  • چرا شیلی یه بار دیگه لرزید؟!!!! یه بار می یومدی الک می کردی تموم می شد می رفت! آخه چرا اینجوری!
  • به خودم قول داده بودم که اصلا دنبال اخبار سیاسی نباشم ولی آخه مگه می شه ساکت موند! مجازات اعدام فقط برای سنگ پرت کردن!! یکی نیست به این آمریکاییها بگه به شما چه؟
  • چرا هیچ خبری از مجید دری نمی شه! نگران خبر جدیدم!
  • حیف شد که این کلمه "پاس ور" منتفی شد. کلی می تونستیم بخندیم! فکر کن اگه پلیسها می شدن "پاسور" شاه و بی بی و.... کی می شدن!
  • از طرف یک خود کار درست بین دولتی: ببینید ما چقدر زرنگیم! 80 لیتر سهمیه بنزین نوروزی بهتون دادیم و 60 لیتر از سهمیه سه ماهتون کم کردیم.... به حسابی 4 تا  60 لیتر می شه 260 لیتر... یعنی در کل 80 تا دادیم و 260 تا گرفتیم...180 لیتر می شه 5/1 سهمیه ... هیچکی هم نفهمید!!!!!!!!!!!... تازه این مساله نشون می ده که غرب چقدر در تحریم بنزین علیه ایران منزوی شده!! ... روی غربیها کم شده الان!

آگهی تبلیغاتی: ساخت تونل 30 میلیارد تومانی یک بار مصرف در کمترین زمان به نام شما با ضمانت فروپاشی در اولین عبور!!!!!!!!

  • دیروز به عنوان یه زن بازهم به من بی احترامی شد و من چاره ای ندارم جز اینکه به در و دیوار گیر بدم! با کسب اجازه از مذهبی های عزیز می خوام چند تا فحش آبدار نثار اون احمقی کنم که نماز می خونه و روزه می گیره ولی تو جلسه حواسش بیشتر از چرت و پرتهای رد و بدل شده به .... بود. آخه آشغال عوضی، تو که عقاید مذهبیت بهت اجازه نمی ده که قبل از ازدواجت با یه دختر رابطه داشته باشی چرا زن نمی گیری؟  اصلا نگران نباش!!اون چیزی که تو دنبالشی همه دارن! همچین با مظلومیت می گه که به دخترها نمی شه اعتماد کرد که آدم فکر می کنه خودش چه فرشته ایه!!!!!!!!! به دخترا نمیتونی اعتماد کنی؟ نگران نباش!!! فکر کردی همه مثل خودت مریضند!

 

پ.ن.: یه جایی خوندم که چرت و پرت گفتن باعث افسردگی می شه. با این همه نمی دونم چرا دارم چرت و پرت می گم!!!

پ.ن.: آگهی تبلیغاتیم هیچ ربطی به تونل بزرگراه پردیس نداره!!

   + مریم ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

خودزنی از نوع اساسی

زیراب زنی در ایران کلا امر مقدسی به شمار می یاد ولی خودزنی....؟!!!متفکر نمی دونم؟!!! فکر کنم من از سردمداران نهضت خودزنی در ایران باشم.

قبل ازتوضیح اصل واقعه( شاید هم سانحه و یا فاجعه...؟؟؟!!!!) باید بگم که من کلا از هر گونه جلسه رفتن و جلسه بازی و این جور چیزها خوشم نمی یاد. اصلا به صندلی اتاقهای کنفرانس حساسیت دارم وبه محض اینکه باتکس مبارک ( اصطلاح علمی و پزشکی برا واژه بی ادبی باسن!!یول) به صندلی می رسه ، خوابم می گیره.یه مشکل دیگه هم دارم و اونم اینه که اگه خوابم نبره جلو این زبون بی صاحب رو نمی تونم بگیرم!

جلسه کذایی " استفاده ازتجارب پروژه های گذشته"  بعد از 4 بار کنسل شدن و 3 بار جابجا شدن بالاخره روزدوشنبه برگزارشد. جناب مدیر عامل تو قسمت شاه نشین نشستن و بقیه اطرافش! خوشبختانه از سمت راست شروع کردن به حرف زدن و من آخرین نفر شدم. هر کی یه چیزی می گفت ولی کلیت جلسه حول محور کمیته محترم (CFT(Cross Functional Team می گشت. فنی می گفت مشکل اینجا بود که من تو تیم نبودم. سیستمها می گفت که من نمی خوام تو این کمیته باشم. مهندسی می گفت من دعوت به جلسه می زنم بقیه نمی یان! کیفیت می گفت اصلا جلسه تشکیل نمی شه تا ما بیایم! یه میرزا بنویس صنایعی - جسارت به برو بچه های صنایع نشه- داشتیم که اینها روهم نگفت و فقط چیزهایی که مدیرعامل می گفت رو می نوشت. درست مثل پادشاههایی که یه کاتب داشتن و امر می کردن تا افتخاراتشون مکتوب بشه!! جلسه اون روز نصفه موند و فردا سرانجام نوبت به من رسید. نمی خواستم چیزی بگم. ولی نمی دونم چرا یه دفعه رفتم رو منبر و اینارو گفتم:

به نظرمن شرکت... یه مقیاس کوچیکی ازاین جامعه است. از فرهنگ ما، سیاست ما، مردم ماو... ما ایرانیها همیشه دوست داریم ظاهر همه چی درست باشه ولی باطن ...نه. آپارتمانهایی می سازیم که تو اروپا و آمریکاش هم کم پیدا می شه ولی فقط تو ظاهر. تو بطن کار تا جایی که می تونیم کم کاری می کنیم. اینجا هم همینطوریه . در ظاهر واحد مهندسی و فنی و تولید و... داریم ولی در باطن هیچ کسی کار خودشو درست انجام نمی ده! یکی با مدرک مهندسی مکانیک فقط چون مدیر مهندسیه می ره سمینار مواد تو سوئد و اون یکی که مهندس مواد چون تو کل پروژه مسافرت نرفته، آخرین مسافرت کار رو که تایید قالبهاست می ره تایوان!! اینجوری می شه که قالب می یاد با صد تااشکال. اون آدم که مسافرتش رو رفته و کارش تموم شده. بقیه واحد ها هم موظفن اشکالهای قالب رو که برطرف کنن. از دیروز 40 تا آیتم رو صورتجلسه کردین که 30 تا از اونها مربوط به CFT بود. هیچ کس نگفت که CFT اصلا تشکیل نمی شه! یا یه راه حل برا اینکه تشکیل شه ارائه بده! کی مسئول اجرایی شدن این صورتجلسه است؟!! اصلا اجرایی می شه؟!!! کاشکی به جای این 40 تا آیتم 2 تا می نوشتیم ولی اجراییشون می کردیم...اصلا خروجی این جلسه چیه؟ قراره ورودی باشه برا یه کار دیگه؟ کدوم کار؟.....

قیافه مدیر عامل واقعا دیدنی بود. از قسمت چونه شروع به قرمز شدن کرد تا بالای پیشونی! سعی کرد به خودش مسلط باشه. یه لبخندی زد و گفت: اول از همه بگم که من ا.ن. نیستم!!! چیزهایی که شما گفتین تا حدی درسته ولی جا داره که من از همکارا تشکر کنم......

خیلی خلاصه جوابمو داد. بعد ازاین بود که مدیرم به دفاع از من گفت که احتمالا منظور خانم... این بوده که....... ومدیر تولید هم همینطور.... و من که فهمیدم خیلی ضایع کردم گفتم: البته من قصد جسارت به کسی رو نداشتم...

و ایشون هم با همون لبخند زورکی گفتن که : اتفاقا من از آدمهایی که اینجورین خوشم می یاد. حداقل پشت سر آدم حرف نمی زنن....-خدا از دلش بشنوه- این جوری بود که همه از چرت در اومدن و جلسه ای که داشت تموم می شد، یک ساعت دیگه هم ادامه پیدا کرد برا یافتن راهکارهای عملی جهت تشکیل کمیته CFT.....

 چه پست طولانی شد...............

پ.ن بی ادبی 1: بعد از اتمام جلسه یکی ازهمکارام گفت که هرکاری که جناب مدیر عامل از دیروز انجام داده بود , تو یه سیفون کشیدی روش!شیطانخجالت

پ.ن بی ادبی 2: شنیدم که یکی  دیگه از همکارام  به اون یکی گفت که جناب مدیرعامل بدجوری قهوه ای شد!شیطانخجالت

پ.ن بی ادبی 3: دوتا دیگشون با هم می گفتن آفتابه..... نه... بقیشو نمی گم... بی ادبیه... تقصیر من چیه؟!!... اونا بی ادبن!!... من که نیستم!!!!تعجبنیشخند

 پ.ن بزدلانه 1: چرا من درس اون لاکپشت ومرغابی رو خوب نخوندم؟!!!گریهلعنت بر دهانی که بی موقع بازشود!

پ.ن بزدلانه 2: عجب غلطی کردم ها!استرسآخ من و موندم و حوضم!!! چی کار کنم حالا؟!!!

پ.ن کم نیارانه: اصلا خوب کردم گفتم. بازم میگم. نهایتش اخراجه دیگه! زباناز خود راضیزبان

 

 

   + مریم ; ٤:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

عالم خوب هپروت!!

دیشب برا چند ساعت به هیچی فکر نکردم!

به هیچی! حتی به خودم!

نه به اون پروژه ای که منطقا ٨-٧ ماه طول می کشه و مدیرم ازطرف من قول ٣ ماه رو داده! و نه به این شرکتی که مدیر عاملش فکر می کنه از رو عکس می شه قالب ساخت!

نه به اون کارگرهای بدبختی که سر ورآورد می شینن تا یکی بیاد با یه نسیان ببردشون برای حمالی! و نه به این همکارم که با مدرک فوق لیسانس مجبوره زیر دست یه دیپلمه پارتی کلفت بی تربیت کار کنه!

نه به اون پلیسایی که سر خروجی پل فردیس نقش تابلو " احمق نباید بری تو اتوبان" رو برا ماشین سنگینا بازی می کنن! و نه به این ماشینهایی که برا عبور سریعتر از زیرگذر حاضرن تو صورت همدیگه تف کنن!

نه به اون زنها و مردهای بدبختی که سر چهار راهها سرشونو خم می کنن و صورتشون رو می چسبونن به شیشه تا تو رو مجاب کنن ازشون چیزی بخری و تو از بخار دهنشون می فهمی بیرون چقدر سرده و شیشه رو پایین نمی دی تا  سردت نشه! نه به اون دخترا و پسرهایی که تمام طول چهارراه رو دنبال ماشین تو می دون تا پول اون چند تاشاخه گلی رو که فروختن ازت بگیرن و بدن به پدرشون دود کنه بده هوا!

به هیچ کدوم فکر نکردم. حتی به این درد همیشگی که دیگه داره جزئی از من می شه! به هیچ چیز! حتی به هیچ چیز! حتی به مادرم! به خطوط روی پیشونیش که هر روزعمیقتر می شن. به حرفای تو دلش که هر روز بیشتر می شن! به هیچ چیز!

اما حیف که تموم شد! خیلی زود! امروز صبح همه چیز دوباره سرجاش بود!افسوس 

 

   + مریم ; ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

با کلاس می شویم!!!

دیروز برا انجام یه کاری رفته بودم کارگاه یکی ازتامین کننده ها. دیدم گوشه کارگاه ۴-٣دست قالب چدنی تو ابعاد ١.۵متر در ٧٠-۶٠ سانتی متر به شکلهای ماشین و صدف و ... افتاده. برام جالب شد که این قالبها چی هستن وبه چه دردی می خورن؟ قطعه پلاستیک که نمی شد از این قالبها گرفت پس اسباب بازی نبودن. تازه با فرض استفاده از یه جنس دیگه اسباب بازی تواون سایز؟!!!سوالیول

 تو شش و بش این فکرها بودم که دیدم یه آقای شیک( که بعدا فهمیدم پسر یکی از صاحب رستورانهای معروف تهرانه) با یه بنز نانازیقلبقلبقلب وارد کارگاه شد. صاحب کارگاه هم تا زانو جلو پای مهمونش خم و راست می شد و بعد با هم اومدن توکارگاه و درست سر وقت اون قالبها!!!

منم نگاهم رومعطوف کردم به اون بنز نانازنیشخند و گوشم روهم به صحبتهای اون دو نفر!!ساکتعجب بنزی بود. داشتم فیض می بردم که یه دفعه گوشام تمرکز چشمامو گرفت! جهت ارضای کامل حس فضولی و استراق سمع راحت تر رفتم جلو و خودی نشون دادم! فکر کنم فضولی از هیکلم داشت می بارید.آخه آقا خوشتیپه بدون درخواست شروع به توضیح کرد!

تعجب نکنین! این قالبها رو که می بینین برا اینه که ازشون یخ بگیریم!!تعجبتعجبتعجبتوشون آب می ریزیم و می ذاریم یخ ببنده. بعد تو عروسیها و مهمونیهای بزرگ دسرها و کلا خوراکیهایی که باید خنک سرو بشه رو رو اون می ذاریم. تا آخر مهمونی هم اینا خنک می مونن و هم آب شدن تدریجی این یخها منظره جالب و شیکی رو به وجود می یاره!!! با تعجب پرسیدم حالا روشهای ارزونتری هم برا خنک نگه داشتن هست!!! درنهایت خونسردی و با یه نگاه عاقل اندر سفیه گفت: خانم این برا من 100 تومن( منضور هزار تومن) تموم می شه و برا سرو کردنش 1.5( منظور میلیون تومن) می گیرم. و فکر کنم سوال بعدیم رو هم ازچشمام خوند چون بلافاصله گفت: مردم عاشق چیزهای متفاوتن! هر چیز جدید و خاص! حاضرن کلی پول بدن فقط برا اینکه متفاوت به نظر بیان!!ابلهآخ

و حالا من از دیروز تو کفم که چرا نه خودم اینقدر باکلاسم و نه آدمی به این با کلاسی دورو برم دارم که این چیزها رو دیده باشه و برام حداقل تعریف کنه!چشمک

به یه نتیجه هم رسیدم و اونم اینه که حق ماست که هر جوری می خوان با ما رفتار می کنن. 1.5 میلیون پول بدی برا یه قالب یخ!! آخه کمبود تا چه حد! بابا پولت زیاده بده من یه ماشین بهتر بخرم که با این کمردرد مجبور نباشم رو صندلی مزخرف پراید بشینمزبانزبانزبان

خداییش مردمی داریم ما! توپ!! تک!! آخه همینا هستن پول می دن که حالا اون آقا الان بنز 200 میلیونی زیر پاشه دیگه! حقمونه! همیشه یه مشت احمق وجود داره که بشه از طریقشون پولدار شد!!

خلاصه یخ 1.5 میلیونی خواستین من در خدمتم! تخفیف هم داره!خنده

   + مریم ; ٩:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

...

حاصل عشق مترسک به کلاغ، ویرانی مزرعه بود.

   + مریم ; ٧:٢۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

آقا نفرست... ایمیل فوروارد ی نفرست!!!

امروز صبح منتظر یه ایمیل ازطرف یکی از دوستام بودم.  پنجره یاهو که باز شد دیدم ٢۵ تا ایمیل دارم. با خوشحالی شروع کردم به چک کردن ایمیلهام. ولی همشون از این ایمیلهای فورواردی بودن و خبری ازاون ایمیلی که منتظرش بودم، نبود!!!آخناراحت 

آخه من نمی دونم هدف از فوروارد کردن بعضی از ایمیلهای بی محتوا چیه؟عصبانی چاقترین مرد دنیا!!! زنی که ١٠ قلو زایید!!! عکسهای بچه تام کروز و هزار تا چرت و پرت دیگه شبیه اینا!  که چی مثلا! هر چی هم می گی نفرست، بازم می فرستن! توجیهشونم اینه که با این کار ما به یادتونیم! من نمی خوام اونا هر روز اینقده به فکر من باشن. به خاطرهمین هم امروز سه تاشون رو بلاک کردم. شرمنده!! ولی خودشون مجبورم کردن. قبلا واسه اینکه عذاب وجدان نداشته باشم همه رو می فرستادم تو اسپم تا خودشون پاک شن!!! ولی الان دیگه مجبورنیستم این کارم بکنم!!!زبانزبانزبان این کارشون مثل این می مونه که شما یه نامه عاشقانه که از یکی گرفتین رو کپی بگیرین وبعد بفرستین برا یکی دیگه!! مسخره نیست؟!!!

اس ام اس های فورواردی که تو مناسبتها می فرستن هم همینجورین. یلدا یعنی... یلدا یعنی.. یلدا یعنی.. آخرشم مبارکه. تبریک گفتن یلدا خیلی خوبه ولی اینجوری نه! با ادبیات خود تون، یه کم خاص تر جوری که آدم واقعا احساس کنه که این اس ام اس از طرف شما برای اون اومده! راستی راهی هست که بشه اینها رو هم بلاک کرد؟!! البته اگه یه همچین راهی هم وجودداشته باشه، بدیش اینه که دیگه حتی اگه واقعا هم باهات کار داشته باشن بهت دسترسی ندارن!چشمک

چقدر غر زدم!!! در عوض الان بهترم.از خود راضی 

یه پا نوشت بی ربط هم دارم که مطمئنم ازخوندش به خودتون می بالید!

سازمان محیط زیست ایران چند هفته پیش و همزمان با امضای تفاهمنامه محیط زیستی دو رأس آهو از دشتهای سهرین زنجان که منطقه ای حفاظت شده است را به وزیر محیط زیست قطر پیشکش کرد تا حسن میزبانی از ولیعهد و وزیر محیط زیست این کشور را به جا آورده باشد. چقدر ما مهمون نوازیم!!!کلافه

   + مریم ; ٤:٠٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()