به تماشای آبهای سپید

بستنی!!!

دوتا شکلات تلخ، یه نسکافه، یه کارامل و آخرشم یه دونه شاتوت واسه حس دخترونه ام. همون انتخاب همیشگی. عالی شد. دستمو می برم تو کیفم تا پول در بیارم. با خودم فکر می کنم که اینجا هم همچی بد نیستا. اونجا همین بستنی رو به جای 1200 تومن می خرم 6000 تومن! گیرم مزه اش یه کم بهتره! تو همین فکرام که یه صدایی می شنوم. " خانوم پول خورد نداری؟"... می گم ببخشید آقا... فقط همین پولو دارم... اخم می کنه و در حالی که داره زیر لب غر می زنه، می ره به سمت صندوق. با یه مشت اسکناس مچاله شده بر می گرده و می پرسه " اسنیکرز بدم یا وایت؟" سعی می کنم با لبخند جوابشو بدم. شاید خلقش عوض شه." نه. ممنونم. فقط بستنی می خواستم. " پنجاه تومنی رو رو پیشخون می ذاره( شایدم می کوبه) و می گه: "خانوم صبح علی الطلوع با یه پنجاه هزار تومنی اومدی یه بستی بخری، حرفم داری؟"... خیلی حرف واسه گفتن دارم ولی می مونم چی باید بگم... 

 

پ.ن: حالا فهمیدم چرا اونجا که هستم حس نوشتنم کمرنگ شده. :)

   + مریم ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()