به تماشای آبهای سپید

من دنیا اومدم!

زن با یه رخوتی تو رختخوابش جابجا شد.با اینکه پاییز رسیده بود ولی هنوز نمی تونست بره بیرون. هوای تب کرده خوزستان بیشتر از هر وقت دیگه ای آزار دهنده شده بود.حتی  دوره هایی که خانمها تو غیبتهای دو هفته ای همسراشون می گذاشتند هم دیگه براش جذاب نبودن. فقط می خواست برگرده. از وقتی که خبر مریضی مادرش رو شنیده بود، دیگه  آروم و قرار نداشت. می دونست که به عنوان تنها مونث خونه پدری وظیفه سنگینی داره. اما حیف! با فاصله ای که از مادرش داشت، چی کار می تونست بکنه! حالا هم که این بچه!! ای کاش می شد دختر باشه! اونوقت دیگه تنها نبود. می تونستن دوستای خوبی برای همدیگه باشن. البته اگه سالم دنیا می یومد!!! حالش اصلا  خوب نبود. دکتر بهش گفته بود که نباید زیاد استرس داشته باشه وگرنه ممکن بود هیچوقت نتونه دخترشو ببینه! دختری که حتی اسمش روهم انتخاب کرده بود! بی اختیار گریه اش گرفت.

هنوز صورتش از اشک خیس بود که مرد در رو باز کرد. دو تا پسر بچه که تا چند لحظه قبل داشتن از سر و کول هم بالا می رفتن به استقبالش رفتن. با وجود انرژی زیادی که بچه ها منتقل کردن باز با دیدن چهره زن غمگین شد. خودش می دونست اشکال کار کجاست. دوست داشت زن رو در آغوش بگیره ولی اینکارو نکرد! در عوض فقط پرسید: چیه؟! پسرها اذیتت کردن یا اون؟!! و با چشم به شکم زن که حالا برجستگیش مشخص شده بود، اشاره کرد. از وقتی پای این بچه به میون اومده بود همه زندگیش به هم ریخته بود! هنوز دنیا نیومده دل خوشی ازش نداشت و به چشم یه رقیب بهش نگاه می کرد!!

در یخچال رو باز کرد وبطری آب رو سر کشید. تازه داشت گرمای بیرون از تنش در می یومد که صدای بغض آلود زن رو شنید. منو بر گردون! دیگه نمی تونم تحمل کنم!

.

.

.

چند هفته بعد مرد، زن و دو پسرش  رو تو فرودگاه بدرقه کرد. زن پیروز شده بود! مرد تونسته بود انتقالی بگیره و با یه تاخیر شش ماهه به جمع اونا می پیوست. زن حالا خوشحال تر از همیشه بود و می تونست بچه رو که دیگه به یقین رسیده بود دختره ، با آرامش بیشتری دنیا بیاره!

.

.

.

سه ماه باقیمونده رو راحت تر سپری کرد.  22 روز بعد از عید چنان دردی در وجود زن پیچید که کاسه صبرش لبریز شد. مرد در 14 روز کاریش بود! تازه با حساب و کتاب دکتر هنوز ١٠ روز مونده بود.دختر اما انگار عجله داشت!!! زن به زحمت لباسش رو پوشید و همراه یکی ازاقوام به سمت بیمارستان رفت! تو ماشین که نشست درد اونقدر شدید شده بود که مجبور شد در اولین محل ممکن که مطب یه قابله فرنگ رفته بود، بارش رو رو زمین بذاره!!!!! بالاخره دختر دارشده بود! گرچه خیلی نحیف و زشت بود ولی بالاخره سالم دنیا اومده بود.

.

.

.

خبر تولد رقیب مرد رو بهش دادن. خیلی خوشحال نبود! دوست نداشت دختر داشته باشه! وقتی بچه رو دید .با بی میلی بغلش کرد. زن ازش خواست تا شناسنامه  دخترش رو بگیره! همون اسمی که آرزوش رو داشت. مریم!!! چند روزبعد شناسنامه آماده شده بود ولی نه به اسم مریم!!! بنا بر هزار تا و شاید هم هیچ دلیلی مرد یه اسم ایرانی برای بچه انتخاب کرده بود! ولی باز هم زن پیروزشد و تا امروز همه دختر رو به اسم مریم میشناسن!

.

.

.

از وقتی خودم رو شناختم هر سال همین روزا من از مادرم می پرسم که چرا دواسمی هستم و مادرم همین داستان رو بدون کم و کاست برام تعریف می کنه! ولی هیچوقت علت دو اسمی بودن من معلوم نمی شه! رابطه نه چندان جالبی که بین من و پدرم شکل گرفته بود هر روز خرابترمی شد. بعد ازرفتن به دانشگاه و شروع یه زندگی مستقل، تازه دلیل این رابطه خراب رو فهمیدم!!! !  شباهت بیش از حد من و اون به همدیگه! من نمی تونستم رفتارش رو تحمل کنم چون آیینه تمام نمای من بود.  من و پدرم اونقدر از لحاظ رفتار و ظاهر به هم شبیه بودیم که موقع ثبت نام دانشگاه وقتی یکی ازمسئولین که دست برقضا همشهری سابق بوده، بعد از اینکه فامیلم رو فهمید ازمن پرسید که "دختر فلانی هستی؟!!! چه شباهتی؟!!!!!!!!!" و من از همون روز شروع به بازسازی این رابطه کردم. حالا بعد ازگذشت 10 سال، ارتباط قلبی من و پدرم اونچنان پر رنگ شده که خیلی اوقات حس حسادت بقیه اعضای خونه_ البته به استثناء مادرم- رو تحریک می کنه!

.

.

.

پ.ن.: امسال هم بهترین هدیه تولدم رو پدرم بهم داد! به همین سادگی....

پ.ن.: شما متوجه شدین چرا من دو تا اسم دارم؟

 

 

 

   + مریم ; ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()