به تماشای آبهای سپید

پای یک زن در میان بود!

سرنوشت: این یک داستان نیست. واقعیتی است تلخ، آمیخته با خیال من

 

شنبه صبح ساعت 12:00 از یه روز اردیبهشت

لا اله الا الله... لا اله الا الله... به حرمت....جمیت زیادی از تمام نقاط شهر اومدن. شیونهای زنانه همراه با ناله های مردانه تمام فضا رو پر کرده  اما در بین این همه یه صدا از همه واضح تره. صدایی که با گریه فریاد می زنه: " خوش به حالت که رفتی! خوب شد نیستی تا ببینی. مادر...." و بیهوش روی دستها می یفته!

 

شنبه صبح ساعت 8:30 از یه روز اردیبهشت

جعفر به سختی ماشین رو کنترل می کنه. دستهاش به وضوح می لرزن و هیچ چیزی برای گفتن نداره. حالا به جزحاجی، دو تا پسر دیگه اش هم هستن. سکوت تلخی فضارو پرکرده. ماشین از کنار گلخونه ها و باغهای گل می گذره و سرازیر می شه. گلخونه مجید از دور پیدا می شه و برادر بزرگتر دیوانه وار فریاد می زنه.

 

شنبه صبح ساعت 8:15 از یه روز اردیبهشت

- الو... بله............. -الو... بله. بفرمایید. ............-پروین خانم منم. جعفر! همسایه آقا مجید!... آهان. بله.......- حاجی هست؟... بله....... حاجی گوشی رو می گیره. رنگ ازصورتش می پره. به زحمت گوشی رو تو دستش نگه می داره تا دختر چیزی نفهمه. بلند می شه و چند لحظه بعد از خونه می ره بیرون. جعفر دم در منتظرشه! جعفر رو که می بینه، دلش می لرزه.

 

شنبه صبح ساعت 8:00 از یه روز اردیبهشت

رحمان و پسرک مات و مبهوتند. حنیف از ترس زبونش بند اومده و رحمان تازه علت تمام دلهره هاش روفهمیده. جعفر، صاحب گلخونه بغلی با عجله شماره می گیره و همسایه  های دیگه هم کم کم خبر دار شدن.

 

شنبه صبح ساعت 7:45 ازیه روز اردیبهشت

صدای نعره رحمان از دور شنیده می شه. پشت هم فریاد می زنه. حنیف قدمهاش رو تند تر می کنه و رحمان همچنان داد می زنه: " خدااااااااا... خدااااااا... پس کجایی...." حنیف به آستانه در می رسه. صدا از فضای اصلی گلخونه می یاد. ظرف غذا از دستش می یفته و بی معطلی به سمت صدا می دوه. رحمان رو می بینه که روی دو زانو رو زمین افتاده و ...و دیگه هیچی نمی بینه!

 

شنبه صبح ساعت 7:30 ازیه روز اردیبهشت

مثل هر روز رحمان زودترازهمه اومده. کلید رو که تو قفل می چرخونه باز تو دلش به حنیف غر می زنه. پسره پاک سر به هوا شده بود. از آخرین باری که ازش قول گرفته بود تا در رو قفل کنه، فقط دو روز می گذشت. حنیف می گفت "هیچکی به جز من وتو دیوونه نیست بیاد اینجا. حتی دزدها!" باید جدی تر باهاش صحبت می کرد. کت رنگ پریده اش رو روی میخ آویزون کردو مثل هر روز قبل از هر کاری شیر آب رو باز کرد تا پارچ رو پر کنه. هنوز نصف پارچ پر نشده شیر رو بست. دیشب خواب بدی دیده بود و صدای آب آشوب دلشو بیشتر می کرد. در سماور رو برداشت.انگار از یخ ساخته بودنش. عجیب بود تواین هوا تمام وجودش سرد شد. کبریتی کشید و سماور رو روشن کرد. تنظیف مرطوب رو برداشت تا پیشخوان رو تمیزکنه. حالا قابی از آسمون رو از چارچوب در می تونست ببینه. ابرها رو نگاه کرد و سعی کرد یه شکل خیالی ازش بسازه. خوب نگاه کرد. یک سر و بالاش یه تنه! سرش رو پایین تر برد تا بقیه ابر رو هم ببینه. دو تا پا بالای تنه پیدا شد و هیات مردی که وارونه ایستاده بود رو نمایان کرد. دلشوره اش بیشتر شد. دستمال رو به گوشه ای پرت کرد و به سمت گلخونه رفت. فکر کرد که با سرکشی به گلها حتما آرومتر می شه.

 

شنبه صبح ساعت 7:00 از یه روز اردیبهشت

امروز صبح که اومد،آخرین نگاهش رو به گلخونه انداخت. کاکتوسهای کوچیک و بزرگی که اونهمه براشون زحمت کشیده بود.  گلخونه ای که حالا اونقدر وسیع شده بود که به سختی می تونست اون تنها سیلیاریس* رو که عقب تر ازبقیه همچنان استوار به زندگی وارونه اش ادامه می داد ببینه. با خودش فکر کرد کاش می شد مثل اون بود. زندگی رو از ته به سر پیش برد! بااین فکر طناب رو محکمتر کرد. می خواست مطمئن باشه که حتما عمل می کنه. 

روی چهارپایه ایستاد. لرزش دست و پا و دلش رو حس می کرد اما این دفعه دیگه باید تموم می کرد. بی معطلی با پاهاش یه ضربه محکم به چهارپایه زد. طناب فاصله خالی بین اون و زندگی رو پر کرد. آخرین بوی زندگی روبا نفس عمیقی تو ریه هاش برد. همون اتفاقی افتاد که فکرش رو می کرد. چشمهای نجیب دخترش که رد پای بلوغ  زیباترش کرده بود، نگاه مغرور پسرش که یادآور 15 سالگی خودش بود و چروکهای صورت تنها خواهرش که هنوز عزادار مادر بود، یکی یکی از جلوی چشماش گذشت. دوست داشت دوباره برگرده ولی دیگه دیر شده بود...پاهاش تو هوا تکون خوردن و دیگه هیچی نبود... سیاهی...سیاهی و باز هم سیاهی. بالاخره رها شده بود.

 

 

روزهای قبل از شنبه صبح ساعت 7:00 از یه روز اردیبهشت

نمی دونم... نمی دونم... نمی دونم... شنیدم که پای یک زن در میان بود... آشنایی 20 ساله که از 20سالگی کنار آقا مجید بوده!!

 

 

 ته نوشت 2: این نوشته رو می تونستید از ته به سر هم بخونید.

آلوئه سیلیاریس بومی آفریقای جنوبی –برگهای سبزی داره مثل یه کاج مطبق که از نوک کاشتنش .آدمایی که وارونه زندگی میکنند از طرفداران این کاکتوسند.

   + مریم ; ٥:۳٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()