به تماشای آبهای سپید

........

‫یه بار پدرم یه سیلی محکم زد تو گوشم‬... جای انگشتاش رو صورتم خیلی درد داشت‬
‫شبا عادت داشتم به پهلو که می خوابیدم دستمو می ذاشتم زیر صورتم‬. ‫اون شب تا دستمو می بردم طرف صورتم دردم می گرفت‬. ‫از درد هی پهلو به پهلو می شدم‬. احساس ِ ترس ِ از درد کشیدن بود که نمی ذاشت آروم و قرار داشته باشم... ‫من انتخاب نکرده بودم که درد بکشم ولی شاید می تونستم کاری کنم که تمومش شه... قورتش بدم‬ مثلا... مثل کپسولای آنتی بیوتیکی که هیچ وقت دوستشون نداشتم‬
‫دستمو گذاشتم زیر صورتم‬... دوباره ‫دردم گرفت‬
 ‫فشار دادم‬... ‫بیشتر درد گرفت‬...  ‫بیشتر فشار دادم‬... ‫بیشتر درد گرفت‬
 ‫بیشتر و بیشتر فشار دادم و بیشتر بیشتر وجودم از درد پر شد‬
‫تا جاییکه احساس کردم دیگه درد رو احساس نمی کنم‬
‫صبح که از خواب پاشدم، جای انگشتای خودم به جای انگشتای پدرم رو صورتم مونده بود‬... دیگه اما درد نداشتم.
الان نزدیکه 18 سال از اون شب گذشته... دردم جسمم همون شب خاک شد ولی هنوزم گاهی که دستمو می ذارم سمت چپ صورتم، یاد اون سیلی می یفتم و دردش با همون تازگی ای که اون شب داشت، می شینه تو روحم. 
  ‫همین 
بعدانوشت: امشبم از اون شباست که دردم تازه شده.

   + مریم ; ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()