چراگاه ذهن من!!

از اولین باری که دکتر اورتودنسم رو دیدم چیزی نزدیک 7 سال می گذره. اولین برداشتم ازش یه آدم خودشیفته با پیشینه مذهبی بود که از حرف زدن با آدما لذت می برد.. با زنا بیشتر از مردا... راحت تر بگم خیلی خیلی محترمانه لاس می زد!  منم که خوش حوصله!!! این رفتارش اونقدر به چشمم آزاردهنده اومد که مردد شدم کارم رو پیشش شروع کنم یا نه... به جز این دلیل احساسی من، همه دلایل منطقی واسه انتخابش وجود داشت. دکتر بسیار چیره دستی بود... دست کم 3 تا دکتر دیگه بهم گفته بودن که باید برم پیش اون  و از همه مهمتر اینکه ساعتایی که کار می کرد با وقتای آزاد من هماهنگ بود ... خلاصه در کمال تردید بعد از کلی شور و مشورت کارم رو پیشش شروع کردم. 

اوایل ماهی یه بار و بعدها هر دوهفته یه بار می دیدمش. نظرم نسبت بهش اصلا تغییر نکرده بود... واسه اینکه خیلی از حرفاش اذیت نشم، فرض رو بر این گذاشتم که تنهاست و نیاز به شنیده شدن داره... خوبیش این بود که تو این برخورداش یه حریمی داشت که باعث می شد خیلی به آدم بر نخوره.... مثلا چندین بار بین حرفاش به من گفت اگه شما تو اروپا دنیا اومده بودی می تونستی یه مدل خیلی پولدار بشی. :))... صورت خیلی شیکی دارین( دقیقا از واژه شیک استفاده می کرد)... اینو با یه لحن خیلی مودبانه می گفت. انوقدر مودبانه که واسه آدم بد اخلاقی مثل من هم جایی واسه حرف زدن نمی ذاشت. فقط بهش لبخند می زدم. نه اینکه حرفی نداشتم واسه گفتن... نه... فقط نمی خواستم خیلی باهاش هم کلام شم.

چهار سال و نیم کار اورتودنسی من بالاخره تموم شد و من بعد از اومدن به اینجا دیگه ندیدمش. دوهفته ای که ایران بودم به خاطر یه مشکلی تو دندونام دوباره رفتم پیشش... خیلی هیجانزده بود ولی خودشو کنترل کرد... اینو تو چشماش می دیدم... موقع تصفیه حساب با منشی صدام کرد تو اتاقش و گفت: فقط می خواستم بگم که خیلی شیکتر شدین!!! من بازم لبخند زدم.

فردای اونروز وقتی موبایلم زنگ خورد در کمال تعجب صدای آشنایی شنیدم که پرسید: سرکار خانوم مهندس ز...ی؟! جواب دادم که: ز...ی هستم، بله بفرمایید. دکترم خودشو معرفی کرد و گفت که شماره ام رو شخصا از تو پرونده پزشکی ام برداشته! خیلی جا خوردم و پرسیدم مشکلی پیش اومده دکتر؟ و در جواب یه مشت آسمون و ریسمون بافته شده تحویلم داد. تنها چیزی که دستگیرم شد این بود که می خواست ببینه با پلاک جدیدی که واسه دندونام داده، راحتم یا نه!!! چیزی که اصلا مهم و جدی نبود. سابقه نداشت که به مریضاش زنگ بزنه. سرش شلوغتر از این حرفا بود. اینو خودش همون روز اول هم گفته بود. سعی کردم بهش اطمینان بدم که کارش مثل همیشه درسته و بابت پیگیریش تشکر کردم. مونده بودم دیگه چی باید بگم. یه لحظه سکوت کرد و بعد گفت... به هر حال زنگ زدم عرض ارادت کنم...بگم که شما یکی از مریضای من بودین که هیچوقت فراموشم نمی شین... یه چیز خاصی دارین!... خلاصه اینکه زنگ زدم بگم که چقدر دوستتون دارم!!! چشام گرد شد و گوشام کر و زبونم لال!! اون وسط شنیدم که می پرسه شما کی بر می گردین پیش آقای مهندس(منظور همسر بنده)؟ امشب تهران تشریف دارین و از اینجور سوالا! به زحمت جوابی دادم و گفتم که شهرستانم و فردا صبح می رم و بابت لطفی که نسبت بهم داشت ازش تشکر کردم. تمام تلاشمو کردم تا بتونم این مکالمه احمقانه رو تموم کنم و به بهونه اینکه پشت فرمون ماشینم،موفق شدم.


 احساس مزخرفی داشتم اون موقع... تازه ذهنم رو از یه عالمه چرا که واسه یه موضوع دیگه پیش اومده بود، خالی کرده بودم. با کلی چرای تازه، ذهنم دوباره به یه چراگاه تبدیل شد! چرا این آدم به من زنگ زد؟ چرا اگه می خواست عرض ارادت کنه از اون کلمات استفاده کرد؟ چرا فکر کرده بود من یه چیز خاصی دارم؟ چرا اگه اون چیز خاص روح من بود ازم پرسید که امشب کجام؟ چرا من فکر کردم که اون آدم به خوابیدن با من فکر می کنه؟ چرا اون آدم به خودش اجازه داد که پابرهنه وارد حریم شخصی من بشه؟ چرا من نتونستم بهش بگم که خر خودتی؟ چرا اون آدم فکر کرده بود که من فاحشه ام؟ چرا؟ چرا و هزار تا چرای دیگه!!

الان بهترم... جواب بعضی از چراهام رو پیدا کردم... دست کم فکر می کنم که پیدا کردم.... چند تام بز فرستادم که تو چراگاهم بچرن... شاید ذهنم خالی شد.
 

/ 2 نظر / 17 بازدید
اردی بهشت

بعضی از مردا هیچ وقت آدم نمیشن. همیشه به چشم یه کالایی که برای رفع نیازه به زن نگاه می کنن. در مخیله شون هم نمی گنجه که یک زن، شعور داره، فکر می کنه، مسائل رو تحلیل می کنه، بهش بر می خوره و ... آره. آأم بشو نیستن بعضی از مردا و تنها راهی که ما خانم های با شخصیت بلدیم، اینه که خیلی محترمانه بپیچونیمشون و خداحافظی کنیم که یه وقت با سیلی از حرفای رکیک و تهمت ها روبرو نشیم. چه کنیم؟ خیلی با شعوریم.[عینک]

دوست

دنیای این روزای تو...