برای مجید دری

خانه هایی شبیه هم برای ما....با اتاقکهایی شبیه هم برای آنان...بنا شده برای دیگرانی که نه از جنس ما بودند و نه آنان...دیگرانی تنها به فکر استفاده از ما و آنان...من و تو از جنس ما و نگران برای آنان

مادرانی نگران برای  کودکان و کودکانی مدهوش از تماشای بادبادکها، بادبادکهایی لغزیده در آسمان و آسمانی دائم...مثل اردیبهشت شاید ... نوشتم که "با تو آسمان دائم اردیبهشت خواهم بود" و ناباورانه پرسیدی: آسمان دائم؟!!! ... اردیبهشت؟!!!

گلهایی آرام گرفته دربستر کتابها و کتابهایی آغشته ازعطر ...و نه عطر گلها که آدمها و آدمهایی شبیه هم، فقط کمی خوب و بد،  اندکی زیبا و زشت، خوشبخت و بدبخت، گاهی شاد و غمگین، مهربان و نامهربان، گرد آمده در مکانی که دیگران برایشان ساخته اند... نوشتم که " من خوب می دانم که زندگی، یکسر، صحنه بازی ست...من خوب می دانم." و قهرمانانه نوشتی"اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است...مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان!...به همه سوی خود بنگر و باز می گویم که مگذار زمان، پشیمانی بیافریند."

تو اسیر خنده های من و من سرگشته گلهای لای کتاب، تو به دنبال راهی برای ورود به دنیای من و من اسیر  رویاهایم- بدون تو- . همه چیز خوب و شاعرانه. تو دوست من و من دوست تو. تا زمانی که اون کلمات مقدس از دهانت بیرون اومد" د و س ت ت د ا ر م "

 پی نوشت... پیش نوشت... هذیان نوشت...

 اما جای اون سیلی هنوز هم درد می کنه درست هروقت که به صداقت عشق فکر می کنم.دوست دارم ببینمت. دلم برای اون صورت معصومی که اون موقع صیقلی و صاف بود - درست مثل عشقت- تنگ می شه. امروز که عکست رو تو سایت دیدم- بعداز ١٠ یا شاید هم ١٢ سال- یک لحظه شک کردم تو باشی. آخه خیلی باتو فرق داشت. ریش داشت، سبیل داشت، غم داشت، تازه یه ستاره هم رو پیرهنش داشت. می گن ستاره دارشدی ولی خوشحال نیستی!!! چرا ؟!!! آخه ستاره ها که خوبن!!! چی؟!! اینجا خوب نیست؟!! برا دانشجو ها ستاره خوب نیست؟!! پس به خاطر همینه که رو پیشونیت اون دوتا خط افتاده!!! اصلا چقدر پیر شدی؟!! از صبح صد بار عکست رو نگاه کردم ولی باورش سخته که تو باشی!!! یه چیزای دیگه هم می گن...اقدام علیه امنیت ملی!!!...ارتباط با سازمان منافقین!!!...من نمی دونم اینا یعنی چی؟!! اصلا دوست هم ندارم بدونم... فقط یه قول بهم بده... ستاره هات رو بعد از اینکه خشک شد، بده من بذارمشون لای کتابم... همون که راجع به من و تو بود... یادته؟!!! تو اینو می گفتی... یادته... "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"... یادته... نوار شریعتیت رو هنوز دارم... کتاباشو من بهت دادم خوندی... همشو... یادته... و تو هم یه کاست از صدای دکتر بهم هدیه دادی... "یک ، جلوش تا بینهایت صفر"...من می گفتم، عشق یعنی اسارت و تو می خندیدی و می گفتی که عشق یعنی آغاز رهایی... من رهات کردم؟!!! ...و تو الان رهایی!! رهای رها!! دیگه حتی عاشق هلیا هم نیستی ... حالا دیگه ستاره داری.... راستی 11 ساله دیگه چه شکلی می شی؟!!!... 40 ساله می شی... اونوقت می تونی اون شعرو با افتخار بخونی" هیچ اتفاقی نیفتاده است... من 40 ساله شده ام"...یادته... می گفتی کی می شه من این شعرو بخونم؟!!...


 

 

 

 

/ 3 نظر / 8 بازدید
فرا

[ناراحت] اما از نوشته ت خیلی خوشم اومد.

دوست

خوب، همین.