یه روز غمگین برا من

خیلی تو شرکت خسته بودم. با اینکه ٢۵ سال از اولین باری که مقنعه سر کردم گذشته، ولی هنوز بهش عادت نکردم. لحظه شماری می کنم تا برم خونه!  با خودم گفتم برم کلاس سرحال می شم. کلاس واقعا هم خوب بود.با کلی فکرای خوب و مثبت ازکلاس اومدم بیرون. تو اون سرما فقط عشقم به موسیقی سازمو تو دستام نگه داشته بود.

از دورچند تا بچه مدرسه ای دارن می یان. یکی به اون یکی می گه: فکرشو بکن چه حالی می ده اگه این خانومه.... بلند بلند اینارو می گه. دوستش می گه: آره. واقعا. ... زدن این خانومه واقعا باحاله. خون می پره توصورتم. دلم می خواد با پام چنان ضربه ای بهش بزنم که برا همه عمرش ... زدن رو یادش بره. با عصبانیت بهشون نگاه می کنم. کاری نمی تونم بکنم. آخه من تو مملکتی زندگی می کنم که ارزش ... یه مرد با جون دو تا زن برابره. هیچ کاری نمی تونم انجام بدم، واقعا هیچ کاری. اونا با خنده از کنارم رد می شن و من وجودم سرشار از غصه می شه.

دیگه حوصله ندارم تا ایستگاه تاکسیهای خطی برم. همونجا کنار خیابون می ایستم. یه ماشین جلو پام ترمزمی کنه.... جیگر کجا می ری برسونمت. یه لحظه شک می کنم. مطمئنم با من نیست. آخه من اگه ساز دستم نبود دست کمی از کارگرای ساختمونی نداشتم. دور و برمو نگاه می کنم. هیچکی نیست... بیا بالا دیگه. ناز نکن... بازم نمی دونم باید چیکار کنم. فقط می گم: گورتوگم می کنی یا .. حتی نمی تونم جمله ام رو  تموم کنم، چون واقعا نمی دونم که می تونم چی کاربکنم. تمام بدنم به لرزه می افته. سرمو می اندازم پایین و رد می شم. بگی نگی خودمو سرزنش می کنم که چرا از اول این کارو نکردم که حالا...

پیاده تا ایستگاه تاکسیها میرم. یه نگاه به تاکیسهای پارک شده می نی اندازم نا ببینم کدوم یکی صندلی جلوش خالیه! تاکسی چهارم. اونقدر داغونم که بی درنگ می رم رو صندلی عقب ماشین اول می شینم تا زودتر برسم خونه! کنارم یه آقای جوون می شینه و نفر سوم هم یه خانومه. خانومه وسط راه پیاده می شه اما آقای بغل دستیم از جاش تکون نمی خوره. با خودم می گم کم مونده برسم سرکوچمون. بی خیال! چقدر سخت می گیرم! تو همین فکرا هستم که احساس می کنم یه دستی داره رو پام حرکت می کنه. دارم دیوونه می شم. خدایاااااااااااااااااااااااا! می خواستم بزنمش. به خدا می تونستم ولی هیچ کاری نکردم. فقط آروم گفتم: گمشو اون طرف تر بشین...و اون احمق مثل یه موش می ره اون طرف!  تو دلم گریه می کنم. دلم می خواد داد بزنم. دلم می خواد...... ولی هیچ کاری نمی تونم بکنم. می دونی، آخه من یه زنم دیگه!!! زن بودن تو اینجا خودش یه جرمه!!!!!!

بالاخره می رسم خونه. دلم می خواد برا یکی تعریف کنم ولی هیچی نمی گم. آخه تجربم نشون داده که محکوم می شم به اینکه تو یه زنی. تو. باید کوتاه بیای! جای شکرش باقیه که به این قضیه محکوم نمی شم که مگه چطوری رفته بودی بیرون که این اتفاقا برات افتاد؟!!! آخه من مجبورم  بامانتوی تیره و مقنعه لعنتی و بدون هر آرایشی برم شرکت.

دلم خیلی گرفته بود. فردای اون روز رو به تماشای غروب آفتاب نشستم.

 ای کاش می‌توانستم

خون رگان خود را

من

قطره

      قطره

               قطره

                     بگریم

تا باورم کنند

/ 3 نظر / 7 بازدید
s_g

سلام وبلاگت خيلي خوبه به ماهم سر بزن نظرت رو در مورد تبادل لينك بگو

فرا

ممنون که سر زدی. متاسفم از اینکه محدودیتها و بی قانونی تو ایران هر روز داره نتیجه ش بد تر میشه. باید بگم من خیلی به این قضیه فکر میکنم وقدر موقعیتی که توش هستم رو خوب میدونم. اما مطلب پایینیت رو خوندم و خیلی برام جلب بود. این جریان میمونها رو میشه به خیلی موضوع های دیگه تعمیم داد. از جمله سنت، فرهنگ و مذهب. موفق باشی.

اسماعیل

بده....خیلی بد.....واقعا زن بودن داره یواش یواش به یک جرم تبدیل میشه