...

از دیدن اونهمه رنگ که تو سینیها چیده شدن به وجد می یام. هرکدومشون رو که برمی دارم با لذت لمس می کنم... بعضیهاشون رو هم بو می کشم و از اینکه یه بار دیگه فرصت داده شده تا طعمشون رو بچشم، احساس رضایت میکنم... آخرین دونه رو که بر می دارم چشمم به یه دختر زیبا می افته. مثل همین هلویی که تو دستمه نرم و لطیف به نظرمی یاد. ردپای بلوغ رو رو تنش می بینم. ناخوداگاه یه انحنای زیبای بینیش و چشماش که اونقدر مسحورکننده است، خیره می شم و تو دلم تحسینش می کنم. دوست دارم بهش بگم که خیلی زیباست. ولی دخترک انگار حواسش نیست. نگاهش به پایینه و من با گستاخی عجیبی به تماشاش می شینم.  نگاهم رو شونه اش سنگینی می کنه. یه لحظه چشمش می افته تو چشمم ولی خیلی زود سرش رو می اندازه پایین. کنجکاوانه نگاهش رو دنبال می کنم.

یه چادر مشکی رنگ و رو رفته می بینم که یه هیکل نحیف رو پوشونده. نیمرخ زنی رو می بینم که داره از بین میوه هایی که کنار خیابون رها شده، سیب و پرتقال جمع می کنه. سیبهایی که ستاره های طلایی تو دلشون مردن و پر از خالای قهوه ای پررنگه. سن زن زیاد نیست ولی صورتش پر از چروکه... درست مثل همون پرتقالایی که داره جمع می کنه.

"ریحانه... ریحانه... بیا اینا رو بگیر" وچشم من دوباره دنبال ریحانه می ره. روسری آبیش رو از پشت تیرک چراغ برق می شناسم..." ریحانه... کجا رفتی؟... می گم بیا اینارو بگیر" ... پاکت میوه رو رها می کنم... انگار دیگه رنگ و بو ندارن... راهمو می گیرم و  می رم تا ریحانه بیاد کمک مادرش... هنوز روسریش پشت تیرک چراغ برقه...می رم و تمام راه تو دلم گریه می کنم.

/ 19 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد والی نژاد

چه کنم؟ دلم از سنگ که نیست چه دل است این دل من که ز یک لرزش اشک بر رخ رهگذری یا ز نالیدن مادر به فراق پسری دل من می‌شکند چه کنم؟ دلم از سنگ که نیست گریه در خلوت دل ننگ که نیست هر کجا اشک یتیمی رنجور می‌چکد بر سر مژگان سیاه هر کجا چشم زنی غمزده با یاد پسر مانده به راه دل من می شکند چه کنم؟ دلم از سنگ که نیست گریه در خلوت دل ننگ که نیست حالت دخترکی کوچک و تنها و فقیر که به حسرت کند از شیشه اشک به عروسک نگه گاه به گاه وز دل تنگ کند ناله و آه دل من می‌شکند چه دل است این دل من؟ دلم از ناله مرغان چمن می‌شکند ز خیال غم مردم دل من می‌شکند چه کنم؟ دلم از سنگ که نیست ...

محمد

سلام مریم جان مهربون مرسی شما نظر لطف داری . برات ارزوی موفقیت و سلامتی دارم . دست گلت درد نکنه ؛ خوشحال شدم [لبخند]

یواش

مریم جان سلام نمی دونم با چه زبونی باید تشکر کنم اما , چون همین یه زبونو فقط بلدم میگم سپاسگذارم می تونم لینکتون کنم ؟

اسماعیل

اوووووو الان دیدم.....آفرین...لینکدونت هم راه افتاد....مبارکه[گل][دست]

peter

من رفتم .... ....و هنوز تصویر روسریه آبیه پشت تیرک چراغ برق همراهمه...

اردیبهشت

گاهی واقعیت ها بیش از حد تصور ما تلخ می شن. اجباراً آدرسم عوض شد http://ordibehesht-z.blogfa.com/

مینا

این داستان خیلی تلخ بود . یک واقعیت تلخ زندگی که هر روز میبینیم و روزانه بیشتر هم میشه توی مملکت گل و بلبل . [ناراحت][ناراحت] در کل مریم جون بعضی از تلخیها و ناراحتیهاییکه تو زندگی اتفاق میفته رو نمیشه فراموش کرد . هر چی آدم بیشتر سعی میکنه کمتر موفق میشه .

دوست

این رو دوست داشتم زیاد چرا من این صفحه رو جا انداخته بودم