...

بچه تر که بودم نمی تونستم بفهمم که اون چطور می تونه هر روز ساعتها با چند تا گلدون سرگرم باشه و از هر لحظه اش لذت هم ببره! چند سال که گذشت دیدم کم کم منم دارم از تماشای دل مشغولیِ هر روز اون با گلدوناش کیفور می شم! خیلی طول نکشید که منم گلدون دار شدم و گلام شدن یه بخشی از زندگیم. 

سعی می کنم همیشه مراقبشون باشم، حتی اگه خودم سرحال نباشم...تازگیا فهمیدم که یه جورایی به هم وابسته شدیم... هر چی باشه یه عمر پای هم نشستیم... گیرم که یه کم پیر شدن و خسته ولی هنوزم همراهترینن! اصلا تو روزایی که بیشتریا گاهی هستن و گاهی نیستن، همین که همیشه هستن خیلی خوبه!

گلای اون ولی این روزا دلتنگن... پروانه می گفت خیلی بی تابن... یه جورایی تنهان... دوست دارن زودتر حالش خوب شه و برگرده خونه... دوست دارن بازم داشته باشنش تا آبشون بده، باهاشون حرف بزنه و اگه لازم شد هرسشون کنه. گلاش بی تابن... آره... حالا که ازش دورم خوب می فهمم که چه لذتی داره هر روز ساعتها کنار اون بودن!

/ 1 نظر / 23 بازدید