انگار باید رفت

تو غروب ِ یک روز ِ  ابری ِ سرد، آتیش گرفته تنم... شایدم روحمه... صدای چکه چکه آب شدنش از زیر پوستم می شنوم... یه لیوان آب سرد برام بیار...  شاید رگای تف گرفته ام  رو آروم کنه

دستای هرزه ام دوباره با سرما همخواب شدن... دیر شده دیگه...  دندونام دارن پایکوبی می کنن... درد ِ تولد ِکودک ِ حروم زاده شون، دیوارای ِ نیم بند ِ دلم رو خراب می کنه... برای خدا یه چیزی روم بنداز... درد دارم... نمی بینی مگه... ضجه های موهام رو نمی شنوی مگه....بی آبروها حالا خاطرات سر انگشتات رو هر لحظه سر هر پیچ، بلند بلند تکرار می کنن... شاید کوتاهشون کنم ... حتی اون یه رشته ی سرگردون رو... شاید بی صدا شدن 

 طعم گس ِ اون سیب ِ نارس، لبام رو سنگین کرده... حالا دیگه می دونم... بیهوده فکر می کردم که سیبا همشون شیرینن... سیب همسایه شیرینیشم حتی به گسی می زنه... به گمونم باغبون منو دیده... باید از دلش در بیارم... یه سینی پر از گیلاس_ گیلاسای مصنوعی قرمز_ بهش می دم... شاید اوقاتش رو شیرینش کنه ... بهش می گم که دیگه دزدی نمی کنم... نمی دونم... شاید به عهد ام وفادار موندم...

چه تاریکه آسمون... منم انگار پا به پاش گریه کردم ...بی صدا و ممتد...اینو از خاکی که رو دامنم نشسته بود و حالا گل شده فهمیدم... داری می یای برام یه شمع بیار... می خوام خونه ام رو باهاش روشن کنم

خسته ام من...به بازی دعوتم نکن...چیره دستم ...می دونم...بازنده ام ولی...اینم می دونم... آخه رسم بازی رو بلد نیستم... شاید ماشه رو سمت خودم کشیدم ... رو شقیقه هام... یا شایدم پشت دو تا ستاره خاموش چشام... یه تیر تو یه قلب شاید... درست شبیه نقاشیای 14 سالگیم...گفتم که... از من گذشته... تو هم از من بگذر...مسافرم من، درست مثل تو... خسته ام... خوابم می یاد... یه چشم بند برام بیار و هزار تا بوسه ی بی حیله... شایدخوابم کردی... شاید

 


بعدا نوشت: یه خواب بود که باید نوشته می شد. خوبم.

/ 0 نظر / 8 بازدید