...قصه از اینجا شروع شد

مجبور بودم یه هفته تو خونه بمونم. برا یه یاغی مثل من، چیزی کم ازمرگ نبود. احساس خستگی عجیبی داشتم. خسته تر از من، مادرم بود که باید یه هفته یه دختر غرغرو بداخلاق و بد ادا رو تحمل می کرد. به رو خودش نمی آورد ولی تو چشماش معلوم بود که چقدر داره بهش سخت می گذره. سومین جراحیم تو اون سال بود. با اینکه هر روز دوستام، هم دانشگاهیام بهم زنگ می زدن، بازم احساس تنهایی می کردم. تو اما، روزی ٣-٢ بار بهم زنگ می زدی و من هر بار بیشتر از قبل احساس تردید می کردم که بهت عادت کردم یا خود خود حس دوست داشتن به سراغم اومده. غروب روز هفتم بود که تو زنگ زدی. پدرم گوشی رو برام آورد. با بی حوصلگی پرسیدم کیه؟ و پدرم با کمال خونسردی گفت: دوست پسرت. خون پرید تو صورتم.با دستپاچگی گفتم: این حرفا چیه؟!! تو دانشکده ما روابط بچه ها با هم خیلی نزدیکه. حتی همدیگه رو به اسم کوچیک صدا می کنن... پدرم گفت: می دونم. حالا جواب تلفنت روبده...

حدسش درست بود. تو بودی. مکالمه من و پدرم رو شنیده بودی. گفتی الان بهترین فرصته. نمی خوای باهاشون مطرح کنی؟گفتم بذار خودم مطمئن بشم و...

احساس عجیبی داشتم. گفتم آخه چرا فکرکردین که اون پسره دوست پسرمه؟ این همه بچه ها ازصبح تاغروب بهم تلفن می زنن؟ بیشترشونم پسرن! پدرم با یه لبخند مذبوحانه گفت: آره. حق با توئه ولی یه سوال چرا فقط همین یه نفر روزی ٣-٢ بار بهت زنگ می زنه؟ اصلا چرا هیچ کدومشون اونقدر که این آدم با من گرم می گیره... دیگه نمی شنیدم چی می گه! فکر کردم که من چقد احمقم که مثل کبک سرمو کردم زیر برف و فکر می کنم که کسی منو نمیبینه!... آخرین جمله پدرم این بود: حالا چرا اینقدر بهت بر خورد.من باید غیرتی می شدم که نشدم!!!!!! فقط یه چیز: هیچ وقت سعی نکن به مادرت دروغ بگی! حتما می فهمه!!

.

.

.

"... اگر می خواهی نگهم داری دوست من... از دستم می دهی... اگر می خواهی همراهمیم کنی دوست من، تا انسان آزادی باشم... میان ما همبستگی ازآن گونه می روید... که زندگی ما هر دوتن را... غرق در شکوفه خواهد کرد..." برات نوشتم که من با این شعر زندگی می کنم و بهش ایمان دارم. اگه تو هم باورش داری، به زندگی من خوش اومدی.

.

.

.

دو ماه بعد یه شب که همه دور هم بودیم اعلام کردم که تصمیم دارم ازدواج کنم! برادر کوچیکم بلند بلند خندید! خواهرم گفت که آخ جون دیگه مجبور نیستم تو چله تابستون بدون کولربخوابم. اتاق فقط دیگه مال منه!!  برادر دومیم غیرتی شد و گفت تا من تاییدش نکنم، حق ندارین همدیگه رو ببینین!!! برادر بزرگم گفت که تا اون بی نوا رو نبینه باورش نمی شه!!!! مادرم ذوق کرد و پدرم گفت: دیدی حق با من بود!!!!!

.

.

.

حالا دیگه زندگی بدون توخیلی سخت شده بود.

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید