فرصت محدوده... قدر همدیگه رو بدونیم

تصور کن از خواب ناز بیدارت کنن. باید بری مهمونی. مادر بغلت می کنه و پدر لباس تنت می کنه. خوب... حالا شدی یه پسر کاکل به سر یا شاید هم یه دختر کاکل زری...دست در دست پدر ومادر راه می یفتی...٨-٩ دقیقه ای تو راهی...مسیر به خوبی و راحتی خونه نیست ولی قشنگه...نمی دونی داری کجا می ری...شاید اونا هم ندونن!!!

از دور یه صداهایی می شنوی...خنده و گریه...نگاهت می یفته توچشم مادرت. با مهربونی بهت لبخند می زنه...احساس می کنی که محبتش از پوست تو و اون می گذره و به یه جایی تو دلت می ره... به صداها نزدیکترمی شی...حالا جلوی یه ساختمونی...خیلی بزرگ به نظر نمی رسه....شاید هم تو معیاردقیقی از اندازه نداری!!! نه خیلی زیبا و نه خیلی زشت. بستگی داره ازچه زاویه ای بهش نگاه کنی!

وارد خونه که می شی، یه حسی شاید شبیه ترس داری...مادر دستت رو می گیره ویه جایی می شینی... پدر اما هی می ره و می یاد... ٢٠-١۵ دقیقه ای که می گذره، احساس غرابتت کمتر می شه...دست مادر رو رها می کنی... اتاقی که توش نشستی پر از چیزایی که تو تا به حال تجربه اش نکردی...

اتاق عجیبیه...هر کی داره یه کاری می کنه... بعضیا نشستن و بعضیا دارن کارمی کنن... چند نفری یه گوشه نشستن... دائم دارن یه مایع رنگی می ریزن و می خورن و هی می خندن... دعوتت می کنن تا بری تو جمعشون... داری وسوسه می شی ولی درست چند قدم انورتر یه گروهی رو می بینی که سرشون تو یه مشت کاغذه... هر از چند گاهی سرشون رو بلند می کنن تا نفس بکشن... آخه یه چیزی تو دهنشونه که دود می کنه و تا خاموش می شه یکی دیگه روشن می کنن!!... با صدای خنده ای بر می گردی...یه سری آدم از جنس دیگه می بینی که اونجا نشستن و دو تادورشون هم یه سری دیگه از جنس دیگه ...خوب که نگاه می کنی پدرت رو تو حلقه می بینی!!... خودشو پشت کسی قایم می کنه تا تو نبینیش!نمی فهمی دارن چی کار می کنن ولی از اونایی که لباسای قرمز دارن و ازیه جنس دیگه ان، خوشت می یاد!... ۴ تا اتاق دیگه هم هست. دوست داری ببینی که اونجا چه خبره ولی جلوی در اتاقها روبستن.  ازبیرون نگاه می کنی.

اتاق اول یه اتاق کوچیکیه که رنگش سفید وزرده. شبیه  اتاقیه که تو توش هستی. مردم دارن همون کار ها رو می کنن. با اینکه ساکت ترن ولی انگار خیلی شاد ترن!! هراز چند گاهی از بیرون براشون خوراکی می برن ولی اونا سرشون به کار خودشونه!

اتاق دومی اما بزرگه. دیواراش سیاهن مثل خود آدماش! هیچکی توش نمی خنده... چیزی هم برای خوردن توش پیدا نمی شه... چیزهای کمی که هست تو دست یه عده است... دلت می گیره.

اتاق سومی هم یه اتاق بزرگه ... یه طرفش پر از رنگ با آدمای شاد و یه طرف دیگه اش سیاه با همون آدم سیاهای اتاق دومی... خیلی جذابیت داره برات! انگار به مردمش داره خیلی خوش می گذره! کاش می شد بری پیش اونا!

اتاق چهارمی هم اون گوشه است. خیلی بزرگه ولی خلوته خلوته! آدماش همه رنگن... ولی کلا جای آرومی به نظر می یاد.

گردشت که تموم شد، دنبال صاحبخونه می گردی... یکی رو می بینی که یه گوشه نشسته و داره نگات می کنه... همونجوری که داره بقیه رو نگاه می کنه. با دست اشاره می کنه که بری پیشش. نه می تونی بفهمی که چه رنگیه! نه می تونی وصف کنی که چه شکلیه! و نه می تونی درک کنی که چقدریه! فقط حس می کنی که خوبه! اصلا حس می کنی که تو این خونه به یه همچین کسی نیاز داری! تا اگه هیچکی حواسش به تو نبود و نفهمید تو چی می خوای ، اون باشه! تو همین فکرایی که صداشو می شنوی... می شنوی که تمام این خونه وچیزایی که تو اون خونه است در اختیار توئه... فقط کافیه بخوای و تلاش کنی...دعوتت می کنه به میز شام... بهت می گه که به اندازه کافی غذا هست و لازم نیست برای سیر شدن،  لقمه رو از دست کسی بقاپی... ازت می خواد که قدر این همه چیزی رو که برات فراهم کرده بدونی... می فهمی که تا یه مدتی اینجا مهمونی... ولی تا کی؟!!!...اینو دیگه به هیچکی نگفته... شاید امروز و شاید هم چند روز دیگه!...

 به مادرت می گی که صاحبخونه رو دیدی. باورش نمی شه و می گه این یعنی کفر!... به پدرت که می گی، می گه بی خیال، اینخونه که صاحبخونه نداره! به اون مسته می گی، می گه همون که عکسش تو اون جام بود؟!!! به اون آقا کتابخونه می گی ، می گه همون که عکسش لای کتابه؟!!! به بغل دستیت می گی، می گه اینجا یه صاحبخونه نداره! خلاصه از هر کسی یه چیزی می شنوی!

 گیج  از این اتفاقا به مادرو پدرت اعتراض می کنی که چرا تو رو آوردن اینجا؟!!! اصلا همون خونه بهتر نبود؟!!!... این صاحبخونه کیه و کجاست؟!!! ... ازنگاهشون می فهمی که راه برگشتی نیست و دوباره صداشو می شنوی... می گه که وقتت محدوده... حالا که اینجا هستی انرژیت رو به  کنکاش  در من نگذرون!... هر کی منو یه جورمی بینه... شاید هم تو منو اینجوری ساختی!!!...باز هم می گه که وقت محدوده... از اینجا استفاده کن و قدر این چیزایی که اینجاست رو بدون! ... 25-20 دقیقه از وقتت گذشت و حالا خیلی فرصت مونده باشه، 60-50 دقیقه دیگه! زمان داره می گذره...استفاده کن!

/ 8 نظر / 7 بازدید
گنجشک

این خونه واسه همه جا داره به جای اینکه جای کسی رو بگیریم بهتره جای خودمونو پیدا کنیم[گل]

ترانه

[لبخند] اولش فکر کردم داری خوابت رو تعریف میکنی... دارم فکر میکنم من جزو کدوم گروهم؟ فکر کنم جزو گروهی که وقتشون رو تلف میکنن.

اسحق فتحی

درود بر مریم عزیز ممنونم از حضورت با پیام زیبایی که نوشتی راستش من از جاهای شلوغ بدم میاد ببخشیدااا ولی این خونه هه خیلی شلوغ پلوغه...! اما فکر کنم آدمای با صفایی توش باشه - برقرار باشید

مینا

نمیدونم چرا ولی یاد فیلم دیگران افتادم و کتاب سمفونی مردگان . همون حس تو این نوشته بود . راستی لینکها رو دوباره چک کردم . اون پیغام رو نداد .

محمد

منظورم از تنم لرزيد اين قسمتش بود : 25-20 دقیقه از وقتت گذشت و حالا خیلی فرصت مونده باشه، 60-50 دقیقه دیگه! زمان داره می گذره...استفاده کن!