کابوس رهایی!

آروم ولی بی احتیاط قدم بر می دارم...انگار از زمین خوردن خیلی هم بدم نمی یاد... کلاهم رو اونقدر پایین می کشم که چشمام گرم بشن...سرده... دستام رو تو جیبام می برم ... سفیدی برفا هنوز هم چشمام رو قلقلک می ده... خورشید هر چند بی حال حالا تو آسمونه... خیلی وقته که غایب بوده... چه خوبه که همیشه پشت ابر نمی مونه

داره به سمتم می یاد... یکی که خیلی غریبه نیست... به سمتش می رم... اون می یاد و من می رم... تو چشماش یه آدم مردد می بینم... نمی دونم اون تو چشمای من چی می بینه ... نمی دونم... شاید فقط یه مست و نه هیچ کس دیگه ای... بهش نزدیکتر می شم... بهم نزدیکتر می شه... می دونستم به هم بر می خوریم...  یه روز و یه لحظه... اون مسته ولی، من زمین می خورم!!

دستش رو به طرفم دراز می کنه... مردد می شم... دستش رو می گیرم و از گرمای دستاش غرق لذت می شم...می دونستم این جوری می شه... نمی تونم به چشماش نگاه کنم...ترسیدم... آره... ترسیدم و تو چشماش ترس خودمو می بینم... باید بمونم با برم... نمی تونم تصمیم بگیرم... سرم گیج می ره...بوی تندی تو هوا پیچیده... خورشید دوباره پشت ابرا قایم شده... دوباره سردم شده...

رو صندلی فلزی کنار خیابون می شینم... سردیش سردترم می کنه... فکر کنم از تب دستاش آبستن شدم... دستم رو می برم تو حلقم... تمام خودم رو بالا می یارم... سبک می شم.. سبک مثل برفایی که تو آسمون دارن می رقصن... حالا دیگه مطمئنم... باید ازش بگذرم

از دور پیداش می شه... محکمتر قدم بر می دارم... اون ولی هنوز مسته... بوی مستیش همه جا می پیچه... بهم نزدیک می شه... نزدیک... نزدیکتر... بالاخره به هم می رسیم... به هم نمی خوریم ولی... از هم رد می شیم...از گرمای تنش می لرزم... نمی سوزم... سنگینی عبورش آزارم می ده... تنم ولی صبوری می کنه... سخته ولی ازش می گذرم...

بر می گردم... بهش خیره می شم... هنوزم مسته... داره ازم دور می شه... به روبرو نگاه می کنم... به دورتر... دورتر از دورتر...شاید به فرداها...

/ 15 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمید

سلام مریم ... خوبی عزیز ؟! ممنونم که وقتتو برای من دور می ریزی ! زورکی هم که شده شما از من یه شاعری نویسنده ای عریضه نویسی چیزی در میاری آخرش و اون وقت ... « با افتخار میگی من از دوستای حمید رضا خان وقارم ! ... » چرا این جمله ی تو از یاد من نمیره ؟! ... آدمای معدود و خاصی تو زندگیم بودن که منو خان خطاب میکردن ! ازین نظر همیشه تو یادم خواهی بود ! تو مجبورم کردی که یه جمله ی احمقانه از خودم اینجا ثبت کنم : " کابوس زیبایی بود ! " [گل]

نوید

گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک چون عاقبت کار چنین خواهد بود[لبخند]

حمید

سلام مریم ... مگه من با تو تعارف دارم ؟! ... از رابطه مون چنین برداشتی نداشتم ! از علاقه ت هم چیزی نمی تونم بگم چون یه مورد شخصیه ولی به نظر من و درست برعکس من خیلی بی سلیقه ای ! ... [تعجب][قهقهه] من با توجه به اسم و متن نوشته ت نظر دادم ... کابوس زیبا ! ... ولی از دل نوشته ت خبر دارم و می دونم که یقینا زیبا بود و کابوس نه ! ... [گل]

سهیل

خوب نوشتی خوب آفرین

حمید

پایدار ترین خوشی ها و زیبایی ها رو در بلند ترین شب ایرانی برای عزیزی از عزیزانم که دور از ما به سر می بره آرزو می کنم و بهش کماکان فکر می کنم ... فکر های خوب ... تا دیگه کابوس نبینه ... حتی کابوس های زیبا ... [چشمک][گل]

حمید

فقط می تونم بگم ... دمت گرم و دمت گرم ( سرت هم اگه اجازه می دین خوش باد ) ... من برای یادآوری خاطره ها تو جواب کامنتاتون نظرات گذشته ی خودتون رو گذاشتم ... امیدوارم خودتون هم خوشتون بیاد ... من که حال کردم ! ... [گل]

اسحق فتحی

درود بر شما از پیام زیبایتان بسیار سپاسگذارم برقرار باشید مریم عزیز

ندا

سلام خانم گل خوبی؟ مریم عزیزم سال نو میلادی را بهت تبریک میگم با آرزوی سالی پر از شادی و موفقیت برای تو دوست خوبم[گل][گل] مراقب خودت باش[ماچ][ماچ]

انفرادی

سلام و احترام با قسمت دوم از ( گوشه ای از سفرنامه ی خواستگاری در 20 دقیقه) به روزم دعوتید به مراسم بله برون آقای سین و آنا خاتون از آوردن کادو جدا خود داری بفرمایید با حضور سبزتان سرافرازمان کنید [گل][گل][گل]