......

خسته از کار روزانه، پشت سر یه ماشین منتظریم تا نوبتمون بشه

می گم: دارم یه وبلاگ راه می اندازم

با یه عصبانیت کوچولو می گه: چقدر طرف لفتش می ده؟! انگار می خواد آپولو هوا کنه!

چند ثانیه بعد می پرسه: چی گفتی نشنیدم؟!!

دوباره می گم: بالاخره تصمیممو گرفتم. وبلاگو می گم!

چند ثانیه سکوت می کنه

بعد با هیجان می گه: امروز ساخت اولین کارم تو این شرکت شروع شد. خیلی هیجان دارم.

.

.

.

حالا دیگه نوبتمون شده

پیاده می شه تا بنزین بزنه

بر می گرده تو ماشین و می گه: اگه این پروژه موفق باشه، خیلی عالی می شه!

چند ثانیه سکوت می کنم

سعی می کنم به رو خودم نیارم. می گم:آره. خیلی خوب می شه...

/ 2 نظر / 9 بازدید
ترانه

اینجور مکالمه ها چقدر برام آشنا هستن. میدونی...من تصمیم که گرفتم که سکوت کنم. دیگه تعریف نکردم براش.وقتی که هیچقوت حواسش نیست....

گنجشک

گوش میکنه به روی خودش نمیاره[ناراحت]منم انقد گیر میدم تا دعوا میکنیم[نیشخند]