تو هم با من نبودی

گرمای آفتاب رو شونه هاش رگه های نازک لذت رو تا ته ماهیچه هاش می بره. یه چیزی شبیه لذت ماساژ گرفتن از انگشتای قوی ِ یه مرد. چشماش رو که باز می کنه یه عالمه آدم می بینه که دارن خوشبختیشون رو به هم فخر می فروشن! مفهوم ساده خوشبختی! موجای آروم، آسمون آبی و خیال_ بی خیال!

یه دفه یه دسته ابر سیاه تو آسمون پخش می شه. دریا که تا چند دقیقه پیش آرومترین ترانه هارو می خوند، حالا موجای چند متری به ساحل می یاره. دستش رو دراز می کنه تا مطمئن بشه کنارش هستی. اما انگار بازم اشتباه کرده.

شروع می کنه به دویدن. ساختمون تمام شیشه ای رو می بینه. احساس خوب نجات پیدا کردن داره. محکم می کوبه به درای بزرگ شیشه ای. گردباد داره بهش می رسه. محکمتر می کوبه. چرا هیچکی اونو نمی بینه؟! اون اما همشون رو می بینه. همشون کنار هم وایسادن و با حیرت دارن تماشاش می کنن. با شمام آهای! فریاد می زنه. آهای کسایی که بهم گفته بودین دوستم دارید! ببینین گردباد داره منو با خودش می بره! هیچکی صداشو نمی شنوه! محکمتر می کوبه! محکمتر! محکمتر!

نفس تو سینه اش داره بند می یاد. صداش رو می شنوه. هه! هه! هه! و با صدای آخرین ضجه خوشبختی زن همسایه که درد شیرین ارگاسمش رو فریاد می زد از خواب می پره. 

دستش رو دراز می کنه تا مطمئن شه کنارشی، اما...

رخوت_ زن همسایه تن اون رو هم می گیره. چشماش رو می بنده. به امید خوابی که توش یکی  بکارت روحش رو ازش بگیره! یکی که تو اون ساحل با اون گردباد بزرگ تنهاش نذاره!

 http://www.youtube.com/watch?v=p6AdzbTM9WQ

/ 3 نظر / 8 بازدید
فرا

چقدر تاریک بود این نوشته...

دوست

تنها می مونن آدمای تنها، توی این دنیای تنها. کاش فقط شخصیت این نوشته بدونه یه روز که چرا تنهاش گذاشته... کاش خوشبختی ها یه روز از تو خواب دربیان...